X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1385 ساعت 01:14 ق.ظ

سلام به همه دوستای گلم...

اقا اول بگم که بلاخره بعد از سه روز متوالی دوندگی و انواع پاچه خواری های مختلف تونستم تابستونی ۴ واحد درس و ۲ واحد کاراموزی بگیرم ...دیروز که از بس معتل شدم پشت در حسابداری داشتم دیوونه میشدم واقعا حالت تهوع بهم دست داده بود...مثلا دیروز از صبح زود پا شدم رفتم دانشگاه که دیگه خلوت باشه زودی کارام درست بشه برم پی کارم...همون سر صبح که یه یک ساعتی وایستادیم تا بانکو باز کردن (حالا با خودتون میگید این دیگه چقد سحر خیز شده بودم ...نه بابا بانک گیشه هست ساعت ۹ بازش میکنن)بعد پولو ریختم به حساب اومدم حسابداری میبینم به به عجب صف طویل و قطوری هست اینجا حالا اومدم با هزار زحمت جلو میبینم بههههه اقای حسابدارم (همون مهندسه...نابغهه)نیست تازه خلاصه ساعت ۹ بوده گفتن ساعت ۱۱ میاد اقا ما هی راه رفتیم هی قدم زدیم هی یه چیزای نا مربوطی از دهنمون در اومد نثار حسابدار و جد و ابادش کردیم خلاصه ۱۱ هم شد ۱۲ و این حسابدار بی شعور احمق نیومد که نیومد...منم دیگه خیلی بی تربیت شدمو هرچی بلد بودمو دیگه نثار خودشو همه کس و کارش کردم ولی چه فایده ای داشت حالا اینا...هیچی جز اینکه خون خودمونو کثیف کردیم...خلاصه که خانوما و اقایون تا ساعت ۱ بعد از ظهر وایستادیم دیدیم نههههههه نیومد دیگه شدیم اخرت عصبانی بلند شدیم رفتیم قسمت اموزش که یه دعوای اساسی بکنیم که دیدیم بهههه چی میبینی تازه سرشون خلوت شده بنده های خدا همچین این پاهاشونو گذاشتن رو میز و در تدارک بودن یه چرت بزنن که بنده از راه رسیدم و مزاحم شدم ...بهش میگم اخه این چه وضعشه از صبح تا حالا ما را معتل کردین ...همون صبح بگین نمیاد خیال همه را راحت کنین...خیلی ریلکس میگه خوب این دفعه ...بعد برگشته میگه حالا چی کار میخوای بکنی ..بعد که قشنگ توضیح دادم واسش مرتیکه احمق میگه اینگه کاری به حسابذاری نداره (خود احمقش همون دیروزش گفته بود بهم برگه ها و فیش بانکو میبری حسابداری بعد میاری اینجا)بعد برگه هامو گرفته منگنه کرده به فیش بانکیم خیلی پیشرفته گفته برو بکن زیر در اتاق کامپیوتر دیگه هم اینجا کاری نداری...همه این کارا هم ۳ دقیقه طول کشیده همش ...یعنی دیگه میخواستم بگیرم خفش کنم ....که دیگه خیلی خودمو کنترل کردم...

اره عزیزان هرکی یه دانشگاه خوب میخواد سریع بیاد خراب شده ما...خیلی همه چیزش عالیه ...واقعا سیستم پیشرفتس...حالا از من گفتن بود...

دیگه اینکه صبح باید بلند بشم برم اون یکی دانشگاه کارت ورود به جلسه امتحانی که قراره جمعه بدم بگیرم ...همون امتحان کارشناسی...حالا نه اینکه منم خیلی اکتیو بودم در این زمینه امتحان دادن خیلی خوندم فیلسوف شدم...حتما هم قبول میشم...اخه ما از هرکی پرسیدیم چه جوریه این امتحان همه به اتفاق به ما روحیه و انرژی + دادن و از اعماق دلشون همچین خیلی خاطر خواهانه گفتن قبول نمیشی و کلا منو امید وار کردن به نتیجه دل انگیز این امتحان..منم دیگه بی خیال شدم و مقاومت از خودم نشون دادم و اصلا نیگا روش نکردم همین چندتا کتابم...بچه های سال قبل میگن هیشکی قبول نمیشه از رشته خودمون مگر اینکه رشته ریاضی باشه ...چون این ریاضیه ضریبش از همشم بالاتره...اخه یکی نیست بگه ریاضی چه ربطی به معماری داره..اره دوستان اینجوریاست قضیه...

حالا ایشالا واسه ازاد میخونم قبول میشم اخه ازاد یکمی جوانمردانه تره نسبت به این سراسریه...

اخی چقده حرفیدم برم بگیرم بخوابم که ۴ ساعت دیگه باید دوباره توی صف وایسم...اصلا ادما باید نصف عمرشونو توی صفهای مختلف بگذرونن...

ایشالا که هیشکی کاراش مثل من پیش نره...اینقد سریع و بدون درد سر...

واسم دعا کنین...همتونو دوستتون دارم...بای