یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 11:52 ب.ظ

سلامممممممممممم به همگی...

خوب از کجا شروع کنم...هیچی از دیروز صبح که قرار بود شیطونه را کورش کنم ...بلاخره موفق شدم صبح با یه ربع تاخیر رسیدم سر کلاس...دیدم یه استادی که خشانت همینجور از چهرش میباره نشسته پشت میزش داره یه کاری میکنه منم بدون تولید کردن حتی یه ذره الودگی صوتی همچین مخفیانه رفتم نشستم رو یکی از صندلیا...من همینجور نشسته بودم در تفکر بودم ببینم این استاده داره چیکار میکنه که دیدم یکی یکی اسم بچه ها را صدا میزنه میرن پیشش یه دفترم همشون دارن میرن بهش نشون میدن میان...اقا منو میگی یه لحظه شک کردم که ای بابا نکنه اشتباهی اومدم...قشنگ به درو دیوارا نیگا کردم دیدم نهههههه دبستان ما که اینجوری نبود که جل الخالق ...خلاصه بعد از پرس و جوهایی که از بچه ها به عمل اوردم متوجه شدم که بعلهههههههه استاده تو زمان دبستان گیر کرده...اقا دستور داده بودن (همون هفته قبل که بنده تشریف نداشته بودم)هر فصلی از کتاب که درس میده تمام تمریناتشو حل کنیم بیاریم...هروزم که میشینه مخشامونو خط میزنه یه حالیم میکنه استاده که نگو بعدم گفته حتما حتما مخشامونو( همون تمریناتی که حل میکنیم)تو دفتر ۴۰ برگ بنویسیم اگه هم تو کاغذ کلاسور یا چیزه دیگه ای باشه قبول نمیکنه...خداییش استاد دانشگاه به این با حالی دیده بودین شماها..من که ندیده بودم ..منم که شدیدا درگیر کارای ماشینو تصادف اینا هستم دریغ از حل کردن یه دونه تمرین ...حالا امروز گفته هرکی تمرین حل نکنه نمیذارم امتحان بده...داره حالم بهم میخوره ازش نمیدونم چه جوری یه ماه دیگه باید تحملش کنم...خوب بیخیال ...

بعد دیگه از بعد از کلاس تا ساعت سه هم کار اموزی بودمو بعدشم که اومدم خونه تا ساعت ۵ که باید میرفتم راهنمایی رانندگی ...

دیگه ساعت ۵ عمومو همراه کردم و رفتم اونجا دیدم اقاهه هم اومده تا رفتیم تو دیدیم بههههه همون پلیس نابغهه هم هستش..تا ما رو دید شناخت بعدم یه نیگا به برگه هایی که دستش بود انداختو اسممو صدا کرد گفت کدومتونین ...منم رفتم جلو گفتم منم یه نیگا بهم انداخت و بعدم گفت شما به هیچ وجه مقصر نیستی ...مقصر ۱۰۰در صد اون اقا پیکانیه هستش...منم گفتم ایولللللللل پلیس مهربون البته تو دلم گفتم نشنوه یه موقع لوس نشه...بعدم کارا رو کردو زیر برگه ها هم امضا کردیم و قرار شد بیمه ماشین اون اقاهه خصارت مارو بده خلاصه که ما رفتیم خان بعدی که امروز بود یعنی اداره بیمه...بعد همون جا تو راهنمایی رانندگی اقا پیکانیه داشت بامبول در می اورد که نه اون که من باشم سرعت داشته و فلان و بهمان که دیدم همون اقا پلیسه با یه تحکم خاصی که مخصوص حرف زدن خودشونه بهش گفت مقصر شمایی حرف نباشه ...اقا مارو میگی کلی ذوق مرگ شدیم ...بعد اخر کار به اون پلیسه گفتم چرا همون وقت نگفتی مقصر کیه اینقد مارو حرص دایو الافمون کردی تو که میدونستی همون موقع ...برگشته میگه قانون شده که همون وقت هیچ اظهار نظری نکنیم...خلاصه که اینجوریا شد...

بعدم دوباره امروز بعد از کلاس شیرین و دل انگیز با اون استاد با حاله مزخرف.. کار اموزی را دودره کردیمو رفتیم دنبال کارای بیمه یه دو سه ساعتی هم اونجا علاف شدم تا خسارتو معلوم کردن گفتن هفته بعد برم بگیرم...

اره دیگه خلاصه که از امروز بعد از ظهرم رفتیم خان بعدی ..یعنی دنبال صافکار نقاش دویدنو وسیله ماشین خریدنو اینا...

خب دیگه اگه خوندینو اصلا خوشتون نیومد اصلا به من ربطی نداره باید اول اخرشو میخوندین...

ولی خوب فکر کنم یخورده خوندن اینا واستون درس عبرت شده باشه که اگه یه وقت احیانا خواستین تصادف کنین پشیمون بشینو اینکارو نکنین ...به هر حال...

خب دیگه برم بخوابم که فردا دوباره باید یه سه ساعتی قیافه این استاده را تحمل کنم ...

بای همتون...فعلا...