X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 01:58 ب.ظ

سلام به همگی...

خوبین...خوشین...چه خبرا...خوش میگذره...

خوب از کجا شروع کنم...

اول اینکه قراره بعد از ۱۰ روز سخت و طاقت فرسا و با تحمل کردن درد بی ماشین بودن قراره بعد از ظهر برم ماشینمو بگیرم...

خیلی بد موقعی بی ماشین شدم من ...اخه از شنبه تا چهار شنبه هر روز ساعت ۶ صبح باید دانشگاه باشم ...با خط واحدم اگه میخواستم برم باید درست یک ساعت زودتر حرکت کنم تا سر وقت برسم ولی حالا مگه ساعت ۵ صبح خط واحد گیر میاد خلاصه که خیلی بد بود...ایشالا دیگه از فردا راحت میشم...

دیگه اینکه...

اهان از کار اموزیم میخواستم بگم که یخورده شانس اوردم ... راستش از بس که کار داشتم میخواستم این کار اموزیه رو بی خیال بشم تا ۹..۱۰ شهریور که کلاسام و امتحانام تموم میشه بعدش کار اموزی را شروع کنم...حالا بد بختی نامه درخواستمم تاریخش واسه اول همین ماه بود این مسئول کارای کاراموزی هم یه مرتیکه بد اخلاقی هست  جرات نمیکردم برم باهاش صحبت کنم عقب بندازم...دیگه شنبه که شد دیدم چاره ای نیست نمیشه همینجوری ولش کرد ...خلاصه اینکه تمام سعی خودمو کردم و با شجاعتی وصف نشدنی...پا شدم رفتم اتاقش ...حالا هرچی در میزنم کسی درو باز نمیکنه بعد یخورده از اون حرفای نیمه رکیک به خودش و جد ابادش دادم بعدم همونجا منتظر شدم تا بیاد...یک ساعتی دم در اتاقش نشستم اخرم نا امید شدم دیدم نهههه این  بیشعور قرار نیست امروز بیاد داشتم میرفتم که یهو این همکارش اومد...پرسیدم این اقا مزخرفهکجاست که گفت یه هفته رفته مرخصی تا شنبه هفته بعدم نمیاد ...اقا مارو میگی دیگه به هیچ عنوان در پوست خود نمیگنجیدم ...

بعدش با اون همکارش صحبت کردمو قرار شد فرداش فرممو واسش ببرم تاریخشو عوض کنه ...

منم خوشحااااااااال برگشتم خونه ... نزدیکای غروب بود دیدم دوستم زنگ زده میگه کجایی تو ...میگم همینجاها...میگه کاراموزیت چرا نمیری ...منم اینجوریمیگم رفتم صحبت کردم قراره از ماه بعدی برم که دوستم گفت بابا کجای کاری که بابای من امروز میخواسته بیاد بازدید و حضور غیاب که من میدونستم نرفتی بهش گفتم نیاد (اخه بابای دوستم استاد دانشگاه خودمونه)اینجا بود که فهمیدم اون اقا بد اخلاقه قبل از اینکه بار سفرشو ببنده کار خودشو کرده بوده و اسم منو اورده تو لیست ...

خلاصه دوباره به شدت در حال حرفای رکیک زدن بودم که یهو این نفس خبیثم فعال شد و یه فکری به ذهنم رسید...به دوستم گفتم محمد تو اینگده خوبی و اینا یه کاری واسه من میکنی ...دوستمم از اونجایی که خیلی باهوشه دیدم دادش رفت هوا...

خلاصه که کلی قربون صدقه اش رفتم تا راضیش کردم که هر موقع باباش میاد بازدید به من خبر بده من برم کار اموزی

دیگه فرداش دوباره رفتم مراتب پشیمانیه خودمو از اینکه میخواستم بندازم عقب کاراموزیمو خدمت اون اقا خوش اخلاقه عرض کردمو کاراشو کردم و حالا قرار شده به من خبر داده بشه تا برم حاضری بزنم...حال میکنید کار اموزی رفتن بنده رو...

اخه این کار اموزی رفتن منم فایده نداره که باید برم سر ساختمون وایسم نیگاه کنم ...منم که به خاطر در دسترس بودن ساختمون از اول ساختش تا اخرش به خاطر شغل بابام دیگه اینقد دیدم که خودم شدم یه پا اوستا و معمار . همه چی...اوخ اوخ یکی بیاد منو بگیره......

خلاصه که این بود کار اموزی رفتن اینجانب...مرسی...مرسی ...خجالتم ندین تشکر لازم نیست...

یه چیز دیگه این که این روزا شدید دچار کسریه خواب شدم من...یکی یه خورده خواب راحت به من بده و یه اغوش بی دغدغه...

خوب دیگه برم یه ساعت بخوابم اگه مشکلی پیش نیاد که بعد از ظهر خیلی کار دارم...

خوب دیگه اگه کاری چیزی داشتین یه وقت خودتون انجامش بدین...خوبه واستون...

فعلا...بایتون تا بعد...