X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 12:12 ق.ظ

سلامممممممممممممممممممممم...

من نمیدونم چرا این روزا اینقد بی حوصله ام...شاید به خاطر این هوای گرم این تابستون لعنتی باشه...نمیدونم...فقط اینو میدونم که خیلی کار ریخته سرم...کارای خودم...دانشگاه...کلاسا...کار اموزی...الانم که دیگه نصف بیشتر بدو پسدوهای کارای بابام...اخه بابامم بعد چند سال رفته مسافرت یه چند روزی ...

تمام این کارا هم میکنما فقط همش با بی حوصلگی...اصلا حال هیچ کاری رو ندارم...

قبلنا وقتی یه کاری رو انجام میدادم و تموم میشد کلی ذوق میکردم و خوشحال بودم با خودم که از پس مسئولیتی که پذیرفتم بر اومدم و اون کارو انجام دادم ...خیلی کیف میکردم ...نمیدونم واسه شماها هم پیش اومده اینجور حسی بهتون دست بده یا نه ...ولی برا من زیاد پیش اومده...الانم بعضی وقتا این حسه بهم دست میده ها ولی خیلی کمتر شده...

الان تو این روزا احساس میکنم تنبل شدم...ولی شب که میشینم فکر میکنم میبینم نه بابا خیلی کار انجام دادم ...پس این حس تنبل بودن از کجا میاد نمیدونم...

اصلن میدونید چیه همش به این فکر میکنم که من خیلی از بقیه عقبم ...همه مردم از من فعالترند و موفق تر

همه اینا هم فکرو خیاله ها ...ولی مدام تو ذهن منه ... همش دور سرم میچرخه...

چرا ایا؟؟؟

من تنبلم ایا؟؟؟...نمیدونم ...قاطی کردم...

خدا عاقبتم رو به خیر کنه...(چه ربطی داشت حالا)...

حالا در راستای تنها بودن و معقوله گرسنگی و غذا یه شیرین کاری هم کردم امروز...بذارید بگم...

دیشب اصلا گشنم نبود...یعنی سر شب خیلی گشنم بودا...ولی من هی با این شکمم لج کردم تا بلکه ادم بشه هی گشنش نشه...خلاصه از دیروز ظهر که ناهار خورده بودم دیگه تا امروز ساعت ۱۲ ضهر که از کلاس اومدم دو لقمه مثلا صبحونه خوردم که بتونم ناهارو خوب بخورم جبران بشه...این دو لقمه نون پنیر خوردن همانا و بی اشتها شدن همانا...خلاصه که امروزم ناهار نخوردم . حدودای ساعت ۵ بعد از ظهر بود که خوابم برد ساعت ۶:۳۰ پا شدم ...همین که اومدم از جام بلند بشم سرم گیج رفت افتادم ...دیدم نه بابا ضعف کردم اساسی ولی هنوزم اشتها نداشتم که بر دارم یه چیزی بخورم ...دیگه دیدم نه بناست بمیرمپا شدم با هر جبری بود یه غذای مختصری خوردم یه خورده حالم اومد سر جاش...

آره دیگه اینم از کارای منه ... ولی خیلی حال میده ها...جالبه واسم...

خوب دیگه برم بخوابم که صبح زود باید پا شم ...

ولی من هنوزم حوصله هیچ کاری رو ندارم...اصلا هیچ کاری واسم جذابیت نداره...

یکی یخورده جذابیت بده به من...

الانم ساعت ۱:۴۰ هستش...من که هرچی تنزیمات تو وبلاگم و کامی و حتی خونه بودو زیرو رو کردم...ولی فکر نکنم درست شده باشه...حالا ساعت اپ کردنو ببینم چند میزنه ...اونوقت معلوم میشه درست شده یا نه...

فعلا...بای همتون...