چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 12:04 ق.ظ

سلامی به گرمیه خورشید تابنده سوزان...

(زدم تو کار ادبیات اینا)...

خیلی میخوام زودتر اپ کنم ولی نمیدونم چرا نمیشه ...همش یه کاری پیش میاد...

به قول بچه ها یه وقت خیلی حرف واسه گفتن داری حسش نیست ...یه وقتایی هم که حسشو داری حرفی واسه گفتن نداری...اره قربونش

امروز از ساعت ۵ بعد از ظهر تا نیم ساعت پیش سر کار بودم و بعد حدود یه هفته علاوه بر روحم جسمم خسته هست و این منو خوشحال میکنه شدید جدی میگم به نظر من ادم جسمش هزار تکه بشه خدایی نکرده از خستگیه کار و این حرفا ولی روحش ازاد باشه و خسته نباشه...من که اینجوری ترجیح میدم شماها رو نمیدونم...

دیروز رفتم دانشگاه واسه گرفتن یه فرمی که واسه پایان کار کاراموزیه گفتم بهشون بابا تموم شده این کار اموزیه ها گفتن که نههههههه...باید حتما از تاریخی که شروع کردی ۴۵ روز بشه اونوقت...خلاصه که حالا باید تا فردا پس فردا صبر کنم ۴۵ روزش بشه بعد برم فرمه رو بگیرم...حالا بد بختی اینه که هنوز گزارش کارم اماده نیست اخهنمیدونمم چی باید بنویسم اخه؟؟این مهندسیم که مثلا سرپرست کاراموزیه بنده هستش به هیچ وجه نمیشه پیداش کرد که حداقل نقشه های اون ساختمونا رو ازش بگیرم یه چیزی بنویسم...

من باید الان چی کار کنم به نظر شما؟؟؟

دیگه اینکه تو این چند روزه دارم به شدت دنبال یه کاری که دوست داشته باشم میگردم ولی پیدا نمیشه که نمیشه...

عموم میگه بیا مث قدیما پیش خودمون کار کن ...ولی من با قاطعیت تمام گفتم من دیگه غلط بکنم بخوام از این کارا بکنم...

اخه عموم اینا جوشکار اسکلت فلزی ساختمونن و تولیذیه درب و پنجره فلزی هم دارن ...منم قبل از اینکه دانشگاه قبول بشم چون یه چند ماهی بیکار بودم جوشکاریه ساختمونای اسکلت فلزی میکردم ...ولی بعد از حدود ۶ ماه که کار کردم و چون قبلا هم بچه که بودم تابستونا که مدرسه ها تعطیل میشد و منم جوشکاری رو دوست داشم واقعا همش دنبال این کار بودم تا بیکار میشدم ...دیدم چشمام به خاطر برق جوش و دودی که از جوشکاری تولید میشه واقعا حساس شدن و طوری میشدم که چشمام جایی رو نمیدید(همون کوریه خودمون)رفتم دکتر و اونم گفت که اگه به تماشای دنیای پیرامونت علاقه داری در اینده هنوز باید این کارو از همین فردا بذاری کنار یه چندتا قطره هم واسم نوشت اون موقعه و منم استفاده کردم تا بهتر شد چشمام...

حالا واسه همینه که میگک دیگه نمیخوام جوشکاری کنم...

جالب یکی از عموهام میگه بیا جوشکاری کن به رشته درسیت هم نزدیکه و کاملا واست خوبه و سریع تو درست هم پیشرفت میکنی......میگم اخه عمو چه ربطی داره ...میگه هردوش به ساختمون مربوطه ...هم کار ما و هم رشته درسیه تو...جل الخالق...چه حرفایی که ادم نمیشنوه تو این دوره زمونه...

 

خوب اینم بگم که چند روزه دوباره ناراحتم...اخه یکی از دوستای وبلاگ نویس که شماها هم شاید بشناسینش خیلی ناراحته و امروز زد و وبلاگشو بست...

واسش دعا کنین...

خوب دیگه من برم...

کاری باری...؟؟؟

قربونتون...