X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 11:31 ب.ظ

سلامی به سادگیه و شیرینیه سلامهای بچه کوچولوا...

سیلام...شلام... و ...

 

ایشالا که احوالتون خوب باشه شاد باشین همگی...

تو این دو روز اتفاق خاصی نیفتاده و من داره حالم به هم میخوره از یکنواختی و روزمرگی...دچار کمبود هیجان شدم فکر کنم

هیچ اتفاق خاصی هم نمیوفته که ادم بخواد هیجانی بشه...

البته واسه اینکه زیادی یکنواخت نشم و هیجان بهم دست بده یکم با ماشین جبران میکنما و انصافا با اون حرکتایی که میشه از خودت و ماشین بی زبون در بیاری واقعا ادم هیجان انگیز میشه واسه لحظاتی

نمیدونم گفتم که ماشینمو عوض کردم یا نه ...حالا به سفارش یکی از دوستای خوبم (نیما خان دینگا)میخوام با ماشینه ارتباط عاطفی و دوستانه و معرفتی برقرار کنم واسه همینم دارم به روشهای مختلفی ماشینه رو امتحانش میکنم ببینم اگه از پس اون ازمونا خوب بر اومد ارتباطمو باهاش تنگاتنگ کنم و باهاش صمیمی بشم اگه هم نشد که پرونده شو بزنم زیر بغلش بگم بهش خوش اومدی هرییییییییی...

ولی تا الان که الحق خوب داره ازمونا رو پشت سر میگذاره و پله های ترقی رو دوتا یکی طی میکنهحالا تا ببینم چی میشه...

خوب این از این...

شبی رفته بودم خونه مامانبزرگم اینا  یخورده حرف زدیمو صحبت کردیمو اینا بعد یهو یه بحثی پیش اومد رفتن به زمان ۵۰ سال پیش حداقل و از اونجا بود که من دیگه هرچی به خودم و مخم فشار آوردم که بفهمم اینا چی میگن فایده نداشت که نداشت و اخر دیگه نا امید شدمو بحثو رها کردم رفتم اس ام اس بازی...تنها کاری که ادمو میتونه از تنهایی تو جمع و بیکاری در بیاره به نظر من ...

خوب ولی جالب بود بحثشون و اینکه داشتن یاد و خاطرات گذشته شونو به نوعی مرور میکردن و من به این فکر میکردم که اگه یه روزی ما هم زنده بودیمو پیر شدیم درباره چه چیزای قراره صحبت کنیم با بچه هامون و چی میخوای بگیم و ایا خوشحالیم و راضی از زندگیمون یا نا راضی و ناراحت...نمیدونم...

راستی چیکار میکنیم ماها اگه به اون سن و سال رسیدیم ...اصن هیچی قراره یادمون بیاد از این روزا یا نه مثلا قراره یادمون بیاد که اره ما هم مثلا ۳۰سال پیش وبلاگ داشتیم و از کارامون و خاطره هامون و از خوشحالیامون و یا از درد و رنج و ناراحتیامون مینوشتیم و دوستای خیلی خوبی سعی میکردیم باشیم واسه هم ؟؟؟

شماها چی فکر میکنیین ...اصلا به اون زمون که میرسیم هیچ کدوم از بچه هامون ماها رو قبول دارن که ما بخواهیم واسشون از چیزی تعریف کنیم یا نه... اصلا دیگه هیشکی به ما جوونای امروزی و پیر مرد پیر زنهای ۳۰..۴۰ سال دیگه نگاه میکنه که مثلا ما بخواهیم حرف بزنیم یا مثلا درد دل کنیم یا نه؟؟؟

راستش اینایی رو که نوشتم همین الان یهو به مغزم خطور کرد ...یهو رفتم تو فکر...

نمیدونم والا ...فقط از خدا یه چیز میخوام که اگه قراه من سن و سالم بالا بره پیر بشم اونوقت کسی نباشه که نخواد نگاه هم بهم بکنه همون بهتر که تا اونوقت برم اون دنیا و دیگه اینجا نباشم...

 

چه فکرایی میکنما یهوییا...خوب چیه دیوونه ندیدید تا حالا ...اینم یه نمو نه اشه ...

خوب اینها هم نیز بگذرد...ولی خدایا دعایی کردم جدی بودا یادت نره یه وقتا...افرین خدای خوب و مهربون...

یه خبر دیگه هم بدم که دیشب دختر خالم نامزد کرد و به سلامتی رفتن که به پای هم پیر بشن ...

چیه شما هم میخواین ...

خدایا هرکی هرچیه خوب میخواد بهش بده...گناه دارن این جوونای دم بخت...طفلیا......

خوب دیگه تا کتک نخوردم برم ...احساس میکنم کار داره به جاهای باریک میکشه و هوا هم داره ابری میشه خراب...

پس فراررررررررررررررر...

خوب خوشتون باشه همگی...نیمه شعبان هم به همگی تبریک میگم...خوش باشین...فعلا...