X
تبلیغات
زولا
جمعه 31 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 12:09 ب.ظ

سلامممممممممممممممممممممممممممممم

خوبین همگی...منو نمیبینین خوشحالین...اومدم که زیاد ذوق مرگ نشید از نبود من  

خوب حدود یه هفته اس که من اپ نکردم...خیلی کار دورم ریخته...کارایی که هیچ فایده ای هم نداره فقط ادم مجبوره که انجامشون بده...

خب به سلامتی این فصل تابستون زیبا و دوست داشتنی و گند و مزخرف امروز دیگه روز اخرشه و قراره اگه خدا بخواد تموم بشه...

فردا هم اول مهره شروع پاییز خیلی دوست داشتنی و فقط بعضی موقع هاش خیلی دلگیر و گند...که ولی بازم بهتر از این تابستونه...

فردا دوباره خیلی چیزا شروع میشه و واسه خیلیا از جمله بچه مدرسه ایها خوب و خوشاینده و واسه بعضیاشونم خیلی چندش اور و بد...

که واسه خود منم همین جور بوده همیشه...از روز اول مهر خوشم نمیومده هیچ وقت از اینکه اختیار کارم دست خودم نیست از اینکه طبق ساعتهای خاص و از قبل تعیین شده باید مجبور بودم که برم سر کلاس مثلا یا بیام خونه بدم میومده...حالا بازم تو دانشگاه بهتر شد و از شدت این اجبار بودنش کمتر شد ولی بازم یه جور دیگه مجبور بودم ...

من همیشه روز اول مدرسه ها که میشه یاد روز اول مدرسه رفتن خودم میوفتم ... اولین روزی که میخواستم برم کلاس اول...درست یادمه سال ۱۳۶۹ بود ...

اونوقتا مثل الان نبود که رسانه ملی ما اینقد پیشرفت کرده باشه ۱۰۰۰ تا برنامه و گزارش واسه مدرسه رفتن بچه ها بسازه و روشنشون کنه که مدرسه چه خبره...که مدرسه اگه ادم تکالیفشو انجام نداد نمیزننش شایدم چون اونوقتا میزدن واقعا نمیشد گفت که مدرسه گله...مدرسه خوبه...مدرسه مهربون و دوست داشتنیه ولی الان میشه گفت...

اره دیگه منم...نه تنها من بلکه خیلی از بچه های هم سن و سال من واقعا از مدرسه رفتن وحشت داشتن ...

شاید واسه خیلی از شماها اینجور نبوده هرگز مدرسه تون و مدرسه رفتن و نمیتونین بفهمین من چی میگم و شایدم بخندین که چه ترسویی بودم من...ولی واقعیت اینجوری بود...

اره داشتم میگفتم تعدادی از بچه های فامیلمون پسر خاله ها و پسر عمو و ...... که هرکدوم نسبت به سنشون دو سه سالی بود که مدرسه رو تجربه کرده بودن به غیر از بد گفتن و وحشتناک جلوه دادن مدرسه که خیلیاش حقیقت بود و خیلیای دیگش خالی بندی اونا منو از مدرسه و درس خوندن بیزار کرده بودن و اصلا دوست نداشتم برم مدرسه و یخوردشم به دلیل وابستگیم به خوانوادم بود فک میکردم مدرسه اونا رو از من میگیره واسه همینم روز اول مدرسه که شد با هزار زور و زحمت از خواب بیدار شدمو بعد از کلی فیلم بازی کردن ناموفق برای مریض جلوه دادن خودم و تعریف کردن مامانم از مدرسه اجبارا با کوهی از غم راهیه مدرسه شدم و مامانمم چون که بابام گوش به حرف نکرد که منو بذاره مدرسه خودش همرام اومد ... بعد از حدود ۳ ساعت تو افتاب واستادن بلاخره مدیر و ناظم و دست اندر کاران مدرسه پیداشون شد و هرکدومم بسته به زوری که داشتن حرف زدن و بعد کلاسا رو مشخص کردن و من رفتم سر کلاس...همه بچه ها که مث من نبودن که کلاسو کرده بودن باغ وحش اصلا کلا راحت بودن با کلاسه و کاملا خونه دومشون که چه عرض از خونه خودشونم راحتتر بودن ...تا اینکه بعد از حدود یه ربع که رفته بودیم سر کلاس دیدم یه خانومه اومد سر کلاس و چند نفر از بچه درس خونی با تجربه که سال قبلم کلاس اولم تجربه کرده بودن خودشون خودشونو مبصر کرده بودنو گفتن که بر پا این خانوم معلمه...حالا بگم که تو تمام این مدتی که من سر کلاس نشسته بودم این مامان بیچاره من از بس که من گریه کرده بودم و بهش گفته بودم که بایداونم باهام باشه کنارم وایستاده بود (بچه ننه هم خودتونین)خوب اخه میترسیدم...و نمیدونمم از چی میترسیدم...فقط میترسیدم ...

خانوم معلمه که اومد تو کلاس یه نیگا به مامانم کرد و گفت شما اینجا چیکار میکنیناحتمالا تو اون لحظات مامانم میخواسته کله منو بکنهبعد خود خانوم معلمه فهمید که اوضاع از چه قراره...اومد پیش من نشست مامانمم از بس یه ساعت سر کلاس وایساده بود خانوم معلمه گفت خسته شدیین بشینین...

حالا رو این نمیکت کوچولوا که اندازه بچه ها بود مامانم به زور و به اسرار من نشست و خانوم معلمه هم اینورم نشست ...

خلاصه که بعد از کلی ی ا س ی ن خوندنه خانوم معلمه و یخورده هم مامانم بنده راضی شدم که تنهایی و بدون مامانم سر کلاس بشینم ...ولی خدایی خانوم معلمه واقعا مهربون بود و دلسوز و من هنوزم خوبیاش و مهربونیاش یادمه...

خلاصه اینا گذشت ...خیلی خانوم معلمه دوستم میداشت هوامو داشت ...کلاس اول خیلی خوب بود و با همه خوبیاش تموم شد (میگم خوب بود...به نسبت میگما اخه هنوز از اونایی که اون بالا گفتم بدم میومد)...کلاس دومم باز یه خانوم معلم داشتیم که اونم خیلی خوب بود ولی مث اولیه نبود...

کلاس سوم شاید بهترین دوران بچگی من بود بهترین دوران مدرسه رفتنم...و همه اینا هم فقط فقط مدیون یه نفرم و اون یه نفرم معلممون بود...یه مرد مهربون دلسوز و فداکار ...واقعا اقا بود...هرچی ازش بگم بازم کمه...حالا یه روز درست حسابی لز اونم میگم...

بعد از کلاس سومم که دیگه همینجور الکی به زور و اجبار میرفتم مدرسه ولی خوشم نمیومد...

نمیدونم چرا اینا رو گفتم فقط گفتم که هر وقت اول مهر میشه یادمو اینا میاد...

راستی یه بوهایی هم دارم من احساس میکنم حدود یه هفته اس...

اره بوی ماه رمضون دوست داشتنی...خیلی این ماهو دوست دارم ...حالا فردا یا پسفردا مینویسم دربارش که چقده این ماهو دوست دارم...

خوب دیگه برم که این کامی داره اعصاب منو خورد میکنه از بس تو این صفحه ای که دارم تایپ میکنم هی میره واسه خودش و بعد از کلی تایپ کردن وقتی نیگا به صفحه میکنم میبینم هیچی تایپ نشده اینجوری میشم...

خوش باشین همگی...منو هم اگه بیکار شدین دعا کنین

فعلا...بایتون