X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1385 ساعت 11:59 ب.ظ

سلام........... ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام به همگی...

خوبین ایشالا ...خوشین همگی...

طاعات و عبادات همگی قبول باشه ایشالا...

خب یادتونه من یه زمونی کار اموزی و از این چیزا میرفتم و اخرای دوره که شده بود در به در دنبال نمرش بودم ؟ اره دیگه بلاخره پریروز نمرشو بعد از گذراندن هفت هشتا از خوان (خان) های رستم دادم به دانشگاه تا ثبتش کنن واسم...(مرسی ممنون کاری نبود خجالتم ندید)...

حدود ۷...۸ روز دنبال مهندسه دویدم تا پیداش کردم تا بهم نمره داد حدود ۱۵...۱۶ روز دنبال جناب استاد گرام بودم تا گزارش کارمو تحویل بدمو ازش دفاع کنمو نمرمو بده...چند روزم که گزارش کارمو کامل میکردم...ولی خدایی استاده تو دوره کار اموزی خیلی حال داد یه دفعه بیشتر واسه بازدید نیومد ولی واسه گزارش کارم بیچارم کرد اینقده گیر دادو سوالای جورواجور از این گزارش در اورد که میخواستم گزارش کاره رو بزنم تو سرش و دوتا هم تو سر خودم...

و بعد تمام ایم سختیها و مشقتها یه نمره ۵/۱۷ بهم داد...

اخه با مسئولای دانشگاه هم بهم زده از شانس خوب من که همیشه جولو جولوی من داره میره واسه همینم حرصشو سر ماها خالی میکنه و نمره خوب نمیده...حالا من که خوبه مثلا اشنا بودم با پسرش دوست بودمو از این حرفا بهم این نمره رو داد وگرنه که به هیشکی دیگه بالاتر از ۱۵ نداده ...

خب دیگه اینکه این ماه رمضون همه چیش خوبه ها  شکر خدا از نظر روزه گرفتن الا این بر طرف نشدن تشنگیه من تو کل روز ... من نمیدونم چمه که سحر که بیدار میشم واسه سحری نزدیک ۲ لیتر اب میخورم اخه این شیکمم دم اذون دیگه داره میترکه  مثلا اینجوری اب بدنم رو ذخیره میکنم که تو روز تشنم نشه ولی همین که اذون صبح که میگه و من نمازمو میخونم میبینم ای داد بیداد که من از همین الان تشنمه...گریههههههههههه دیگه تا افطار...

هوای اینجا هم که ماشالا دوباره شده مث تیرماه...گرم و داغ و خوب و سوزان...

خب دیگه پاشم برم بخوابم که مامانم از بس سحر صدام میکنه و من بیدار نمیشم (البته اگه تا اونوقت خواب رفته باشم...که بیشتر شبا تا سحر بیدارما)تهدید کرده که دیگه بیدارم نمیکنه و سحری بی سحری...

خب... خوب و خوش و پایدار باشین همگی... منو هم تو این ماه عزیز از دعاهای خوب خودتون بی نصیب نذارین...مرسی از همه دوستای خوبم که به من لطف دارن