شنبه 22 مهر‌ماه سال 1385 ساعت 01:23 ق.ظ

ســــــــــــــــــــــلام...

حال و احوال...خوبین؟؟؟

امشب میخوام بازم از یه اتفاق تکراری (البته واسه خودم)بنویسم...

راستش علت غیبت چند روزه منم همین بوده...

آره بنده دوباره زحمت کشیدم و تصادف کردم...واینبار از نوع نیمه وحشتناکش...از همونایی که تو اون لحظه جناب عزرایل رو قشنگ تو نزدیک به خودت میبینی و باهاش سلام علیک میکنی...

اره خلاصه جناب اومدنو دست دادنو سلام و حال و احوال پرسی که نمیدونم چی شد که یهویی مارو بیخیال شد......

فک کنم یه مورد ضروری تر از من واسش پیش اومده بود تو اون لحظه...

اره ...از اولش بگم که این بنده کمترینساعت ۹ صبح چهارشنبه برای یک امر ضروری و بسیار مهم و حیاتی و البته دوست داشتنی برای سومین بار تو این چند ماهه اخیر  شهر زیبایمان  را به مقصد تهران بزرگ ترک گفته و راهی شدیم...که با محاسبات دقیق بنده باید ساعت ۲:۳۰.....۳ بعد از ظهر به تهران میرسیدیم...

اره دیگه همینجور شهرستانهای در مسیر را یکی پس دیگری پشت سر میگذاشتیمو میرفتیم که رسیدیم به کاشان...البته عوارضیه کاشان قم...خلاصه طبق محاسبات باید حدود ۲ساعتو ربع دیگه میباید میرسیدم به مقصد که این اتفاق نادر هیچ وقت نی افتاد...

حدود ۳۰ کیلومتر از عوارضی کاشان دور نشده بودم که اتفاقی که نباید بیفته افتادیک آن لاستیک جلو ماشین اینجانب رشادت به خرج دادنو ترکیدن ...

اره دیگه لاستیک ترکیدن همانا و با سرعت ۱۳۰کیلومتر(که البته من مراعات کرده بودم در اون لحظات)برخورد با گاردای وسط اتوبان همانا...

یعنی لحظه ای که ماشینم برخورد کرد با این گاردا من مرگو واسه لحظاتی حسش کردم واقعا...

و فقط شانسی که من اودم این بوده که ماشینم اونم چه ماشینی پراید پشتک نزد وسط اتوبان...

یعنی هرکی میدید اون صحنه رو یا واسش تعریف میکردم که چی شده همه متفق القول میگفتن که تو چرا نمردی...

بعد از حدود ۵۰ متر ماشین وایستاد...همه چی که ساکت شد و سر و صداها خوابید یه نیگا به دورو برم کردم دیدم وای چی شده این ماشین البته داخلش...هرچی که تو این ماشین بود که اومده بود جولو پای  اونطرفی ماشین...

کمربندمو باز کردم از در سمت راست ماشین پیاده شدم دیدم همه جای ماشین سالمه به غیر از اینطرف چپیه که چرخه ترکیده...چرخ که از جاش کنده شده بود گلگیرم که دیگه از بس به این گاردا کشیده شده بود چیزی ازش نمونده بود و در طرف چپم که همینجور...

بعد از حدود ۱۰ دقیقه بازدید از ماشین دیدم ااااااا مث اینکه خون داره از یه جایی میچکه هرچی به خودم نیگا کردم خونی چیزی ندیدم...بعد که به صورتم دست کشیدم دیدم بههههههه دستم پر از خون شد...بعدش کاشف به عمل اوردم که بله..شیشه و ایینه ماشین که خورد شده ریخته بود تو صورت من البته یه طرفش...بعد دیدم دست چپمم که خیلی درد میکنه انگاری...نیگا کردم دیدم به...اثری از پوست روش نمونده و اینقدم رنگ رنگیو خشکل شده بود که نگو...رنگ تابلو ها رفته بود به دستم...ابی ...قرمز...

ولی واقعا انسانیت ادما رو من تو اون لحظات تو اتوبان واقعا دیدم...حدود ۴۵ دقیقه هیچ ماشینی واینستاد ببینه اخه من مردم زنده ام چی شده...هرچیم که به ۱۱۰و ۱۱۵زنگ میزدم که نمیگرفت...نگو باید اولش کد کاشنو بگیری بعدم ۵ تا عدد ۴ بگیری واسه پیش شماره...بعد دیگه یه پیر مرد موتوری بازم با معرفتی کرد رفت یه خورده بالاتر زنگ زده بود به این امداد نجاتیا...اونا هم بلاخره بعد از ۱:۳۰ رسیدن و بعدم امبولانس اومد که منو بردن بیمارستان...تازه میخواستن خسارت گاردا هم ازم بگیرن که دیگه نمیدونم چی شد بیخیال شدن...

خاصه که الانم دارم یه دستی تایپ میکنم چون دست چپم که خیلی اوضاعش خرابه...

دیگه اینکه ادم نباید تنهایی تا میشه بره مسافرت ...این تجربه شد واسه من...یعنی عذابی که من تو این دو ...سه روز کشیدم تنهایی تو شهر غریب هیچ وقت تو عمرم نکشیده بودم...

واقعا روزای بدی بود...خدا واسه هیچ کس پیش نیاره...

دیگه اینکه خیلی اتفاقا و حرفای حاشیه ای دیگه هم افتاد و زده شد که الان دیگه نمیتونم بنویسم...حالا شاید یه روزی گفتم...

بدتر از همه اینکه ۳تا از روزه هامو مجبور شدم بخورم و فردا هم که میدونم نمیتونم بگیرم چون هنوز داروهام تموم نشده......

خب دیگه اینم  شیرینکاری جدیدی از ژیگولو خان...

خوب و خوش باشین همگی...معذرت که نتونستم بهتون سر بزنم اخه خیلی گرفتارم همه جوره فعلا...

ولی بهتر که شدم حتما حتما جبران میکنم...

دوستون دارم...خوش باشین...مواظب خودتونم باشین...فعلا بایتون