سه‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1385 ساعت 11:48 ب.ظ

سلام...

میدونم اینایی که الان میخوام بنویسم و فردا اگه بخونمش پشیمون میشم که چرا نوشتم...ولی...

باز شب شده...

شبو دوست دارم...

ظلمات شبو با ستاره های درخشانشو دوست دارم...

خدایا هروقت خواستی منو ببری شب ببرم...

نفسم طبق معمول بالا نمیاد...

اینم یکی از همدمامه...

کاش نفسای اخرم بود...

میدونم که نیست...

ولی کاش بود...

خدایا بستمه دیگه...به خود خودت بیخیال شو حالا دیگه...

خسته شدم خدایا. میفهمی خدا صدامو...

بغضه هم همین الان ترکید...

اخی...راحت شدم...داشت خفه ام میکرد...

خدایا مگه من از زندگیم چی میخواستم...هان؟...

مگه من از تو که خدایی چی خواستم ...هان خدا؟...

خدایی راحتم کن...

نه از اون راحتیی که همه مد نظرشونه و بهم توصیه میکنن و تو نصیحتاشون بهم میگن...

نه اون راحتیو نمیخوام...

دیدین پشت ماشین بیابونیا نوشته: خدایا این زمین با من خسته چرا یار نیست...

حالا من...

خدایا این زمان  با من خسته چرا یار نیست...

 دوباره مث همیشه  بقیه حرفامم یادم رفت...

خب بیخیال همه اینایی که گفتم...

من کوتاه نمیام خدا...هرکار دوست داری بکن...

تا اینجام و نبردیم همینم که هستم...

هرکار دوست داری بکن...

دوست دارم خدا...