X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 12 آذر‌ماه سال 1385 ساعت 09:45 ب.ظ

سلاممممممممممممممممممم...

اره دیگه امروز من ذوق مرگم از صبح...

حالا چرا؟؟؟

ما همچینی که صبح زود از لحاف گرم و نرم بعضی مواقع داغ و بعضی مواقع هم یخ جدا گشتیم ساعت یه ربع به ۱۰ رفتیم از اتاق قندیل بسته بیرون چشمامونو که باز کردیم و روی حیاطو دیدم یه لحظه اینجور شدم...گفتم ااااااا من هنوز خوابم ایا؟؟؟ چه خوابایی دارم میبینما...بعدش دوباره دیدم نه من که سابقه راه رفتن تو خوابو که نداشتم که...محکم اینفعه چشمامو مالیدم و قشنگ گشاییدمشون دیدم اااااااا نه بابا خواب نیستم داره برف میاد اینجا...دیگه اینجوریا بودم تا ساعت ۱ بعد ظهر که یسره میومد...

اره دیگه بلاخره خدا یه لحظه یادش رفت که اینجا یزده و هیچ وقت برف واسشون نمیبارونده و از این حرفا...احتملا خدا صبح که بیدار شده واسه نماز با خودش گفته بذار واسه این برف ندیده ها یه لاوی بترکونیم صبحی خوشحال بشن ...یا شایدم ابرا که از این ور رد میشدن شب بوده که چشمو چالشون ندیده کجان اتراق کردن استراحت کنن صبح پاشن ببارن ...صبحم که خواب الو بودن شروع کردن به باریدن یهو وسط کار متوجه شدن ای داد بیداد ...چه اشتباهی کردن اینجا که یزد بوده...ولی دیگه دیر شده بوده و کار از کار گذشته بوده...

به هر میدونم که از این حالتل خارج نیست برف باریدن شهر ما...

ولی من یه چند روز پیشترا یه زنگی به خدا زده بودم بهش گفته بودم که خدایا من برفففففففففففففف میخوااااااااااااا ممممممممممممممممممم...اونم امروز پیغاممو شنیده...جدی میگما زیتونم میدونه برید ازش بپرسید......

ولی همه اینا به کنار...امروز تولد بود...

اما رضا جان تولدت مبارک...

مرسی واقعا...خوب عیدیی به ما دادی...بسی خوشحالمون نمودی...

امام رضا نمیخوای حالا دیگه من و بطلبی پیش خودت..هان؟؟؟

رضا جان خیلی دل تنگتما...به کی بگم اخه...میخوام بیام پیشت...باور کن دلم تنگته...با این که به قول محسن چاووشی...میگه...

من که توی سیاهیا از همه رو سیاترم                     میون این کبوترا با چه رویی بپرم

تودل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه                         هوایی شده بره پابوس امام رضا(ع)

اما هی فکر میکنه اونجا جای کفتراست                 اخه من کجا برم یه کلاغ که روسیاست

من که توی سیاهیا از همه روسیاترم                    میون اون کبوترا با چه رویی بپرم

تو همین فکرا بودش کلاغ عاشق نور            یه دلش میگفت برو یه دلش میگفت بمون

که یهو صدایی گفت تو نترس و راهی شو              به سیاهی فکر نکن تو یه زائری برو...

اره امروز صبی هم داشت تلویزیون پخش میکرد...

خلاصه که هرچند که رو سیاهیم...ولی زائریم...

میخوام بیام پیشت اما رضا...اجازه بده...

خب دیگه برم...

خوش و خوب سلامت باشین همیشه همگیه دوستای خوبم...

قربونتون...فعلا...