X
تبلیغات
رایتل
جمعه 18 خرداد‌ماه سال 1386 ساعت 01:51 ق.ظ

 سلاممممممممممممم به همه برو بچ ز خوب و باحال و مهربون...

 دوستای گل خودم...که هیجا اینجور دوستا رو نمیشه پیداشون کرد...

ایشالا که حال و احوالاتتون خوب باشه عزیزان...

خب اول از همه اینو بگم که بسلامتی خانوم گیلاس خانوم تشریف فرما شدن فقط با یه تغییر خونه جدید...یه نقل مکان ..رفتن یه محله دیگه..بلاگ فا..ایشالا هر جا که هست خوش باشه و ارامششو به دست بیاره...

ممنونم و مرسی و متشکر و به صورت فت و فراوون از همه شماها که واسش دعا کردین و دل این بنده حقیر رو بسی شاد فرمودین..خدا دلتونو شاد کنه و نگه داره همیشه..آمیـــــــــــــــــن

خب از کجا شروع کنم ایا؟؟؟

از اینجا شروع میکنیم که هیشکی یخورده خواب اضافی از نوع تا لنگ ظهرش سراغ نداره به من بده؟؟ اخه این چند روزه به شدت دچار کسریه خواب گشتیم که البته زیادم بد نیستا..یعنی خوبم بود ولی خب سختیش واسه وسط روز هستش که با یه عالمه کار خوابتم بگیره ...

ولی خب تقریبا جبرانش کردیم دیشب ۴ ساعت و امروزم ۱ ساعت... ...

خلاصه هرکی داشت با این شماره تماس بگیره انسانی رو از وضع نا هنجار بی خوابی نجات بده...اینم شماره تماس..۰۹۱۳۳۵۷۵۴۵۶۷۳۴۶۵۴... اوه اوه..چه شماره رندی هم دارما خودم خبر نداشتم خدایی..برم بزارم تو مزایده مخابرات..۳۶۵۸۱۳۵۶۸۵۴۵۶۳ تومن بفروشمش وضعم خوب بشه... ...

یه سمیه بود اون قدیما که هنوز مارو فراموش نکرده بود اون استاد خواب بود یادمه..اگه اینو یه روز خوند بهم میده خواباشو میدونم...

راستی اگه خاباتون خوابای خوب خوبم توش داشته باشه پور سانتم میدم...خوابای متاهلی بهتر از خوابای مجردیه..بیشتر پور سانت میگیرین... ...

خب این از خواب و کسریشو پور سانتو از این حرفا...

بهدش اینکه...

باز قاطی کردم من نیدونم چرا...

در طول روز با خیلی اتفاقات و چیزای جالب روبرو میشم یا میبینم یا از تی وی میبینم که واقعا جای بحث داره کلی حالی به هولیه ولی شب که میام بنویسمشون کلا مخم تعطیل میکنه کر کره رو میکشه پایین میره خونشون محل سگم به من نمیده..نامرد بیشعور نمیگه بابا اینم مثلا ادمه... ابرو داره پیش دوست و اشنا..نکنه و اینجور مارو ضایع نکنه... ...

دیگه اینکه اقا یادتونه من دم عید بود گفتم این پسر خاله نیمه محترم بنده دارن شبانه روزی زحمت میکشن و با تمام وجود کار میکنن تا یه میز واسم بسازن...نشون به اون نشون که الان ۸۰ روز از دم عید گذشته و هنوزم که هوزه میز مربوطه در فر به سر میبرد و دارد پخیته میشود همچنان تا جا بیافتد اساسی... حالا خیلی این اتاق ریخته واریختمون شیک و خشگل بود امروز فرش و فروش دیگشم جمع کردیم که دیگه همه چی تموم بشه همچین کاردرست..البته چشم شیطون کر گوشش کور ...اره دیگه چند روزه مامان جان گیر دادن که یالا زنگ بزنین این قالیشویی بیاد این فرشارو ببره بشوره و ما همچنان مقاومت از خودمون در کردیم تا به امروز که دیگه خط شکسته شد و مقاومت بی مقاومت فرشارو جمع کردیمو زنگ زدیم قالی شوری اومد قالیها رو برد تا بشوره...دیدین تی وی تبلیغ میکنه...این اقا مسخرهه هست میگه :؛ میبره.. میشوره..میاره..حالا ما قسمت اولشه فعلا برده...حالا اینقده این خونمون جالب انگیز ناک شده که نگو حال و پذیرایی بدون فرش..اتاق بنده بدون فرش...اشپزخونه بدون فرش...خلاصه یک اوضاعی شده این خونه ما که نگو... حالا مثلا خوبه مهمون سرزده بیاد خونمون... بیچاره همون دم در میترسه فرار میکنه دیگه این دور و برا هم پیداش نمیشه..عین این خونه هایی که دزدشون زده... همسایه ها هول میکنن زنگ میزنن اتشنشانی... ...الان خونه ما عند مهمونی گرفتن و پذیرای از مهموناست..مخصوصا از نوع سرزدش... ...

اینم از وضعیت خونه ما... ...

خب دیگه بریم...

بابا جان گرام هم زنگ زدن سر شبی که فردا صبح خواب و بیخیال میشی(حالا نه اینکه هر روز دیگشم مخصوصا تو این هفته تونستم صبح بخوابم ) پیکور برقی رو برمیداری صبح زود بعد از نماز میای ده..(همون روستا)اخه بابام اونجا کار میکنه...با این توصیفا یعنی الان من دیگه میتونم برم..یعنی نماز صبحه رو از نوع اول وقتش بخونم و برم... که عمرن... اخه واسه من راحتره اگه الان برما..ولی خب حدود نیم ساعتم تو راهم اونجا که میرسم باید همه رو بیدار کنم علاوه بر تشکر جانانه یه فصل کتک جانانه تر هم نوش جان نیوش میکنم احتمالا... ...فک کن..مثلا الان ساعت ۳ هستش حدود نیم ساعت سه ربع دیگه میرسی اونجا پیکورو دست میگیری(البته خیلی سنگینه ها..دست گرفتنش به این سادگیا نیستش)...میدوی بالا سر بابا عین این بچه سرتقا هی صداش میکنی هی صداش میکنی... باباه هم پا میشه اینجوری میگه چی میگی تووووووووو؟؟؟بعدشم که دیگه هیچی خودتون میتونین حدث بزنین چی میشه......

اره دیگه مث اینکه دارم چرت و پرت میگم اساسی حالا دیگه...همون برم یه ساعتی بخوابم بعد برم بهتره..هر چند که خوابم نمیبره میدونم ...

راستی از دیروز تا حالا مامان بزرگم بیمارستانه...در اثر دو سه تا سرما خوردگیه پشت سر هم ریهاشون عفونت کرده و دکتر گفته باید ۴..۵ روزی بستری باشن...به شدت التماس دعا دارم ازتون..ممنونم...

و یه چیزه دیگه اینکه اون بابا بزرگمم بود بابای مامانم که گفتم مضه..اونم بنده خدا حدود دو ماهیه شیمی درمانی رو شروع کرده تا اون بیماریش خوب بشه..خیلی خیلی فشار بهش میاد بنده خدا پیر مرد..انقده ضعیف شدن که نگو...خدا کنه این شیمی درمانیا خدایی نکرده قبل از بیماریه بابا بزرگمو از پا در نیاره...دعاش کنین...

ممنونم مرسی..از لطف و مهربونی و دعاهای همیشگیتون..به خدا منم همیشه همتونو به یاد دارم و سر نمازام دعاتون میکنم...همیشه...   

یه چیزه دیگه هم اینکه لینک جدید گیلاسی هم گذاشتم...به جای همون قبلیه فقط خونه جدیدشه..اگه کسی نداره اینجا میتونه بگیره...

خب برم دیگه اگه خدا بخواد... 

خوب و خوش سلامت باشی...مواظب خودتون باشین...فعلا..یا حق...    

 

پی نوشت...۲۱/۳/۸۶...

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم...

                                        تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم...

کوشولو نوشتم که هم من یادم بره و هم زیاد تو چشم نباشه...حرفای غم انگیز نباید تو چشم باشه...نباید به دوستات بگیش..نباید نباید..گناهه... گناهه..منم الان گناه کارم...یخورده...خدایا منو ببخش...

هیچی...هویجوری...