X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 12:13 ق.ظ

salammmmmmmm...

che hal...che ahval?? khosh migzare...

...

خاریجیکی نوشتم حال کنین...

میبینم که کسی یادشو این ژ یگولو هم نیس انگاری...بودو نبودش یکی شده فچ کنم انگاری...

اکشال نداره...

اقایون خانوما...توجه توجه...

هاااا..چی میخواستم بگم؟؟

هیچی یادم رفت...

این یه نمونه از کل روز منه..۶۰ درصد حرفایی رو که میخوام بزنم و یادم میره سه سوت...بچه به ایم باهوشی دیده بودین؟؟ نه خدایی...

ابروم رفته..الزایمره اسمش الان اینی که من گرفتم؟؟؟شماها که دکترین و سرتون میشه؟؟

خب از کجا شروع کنیم..

اقا بلاخره این اتاقه بود من داشتم...یادتونه..شتر با بارش و اینا...اره همون...بلاخره شترا و باراش پیدا شدن...این زبون بسته شترا نزدیک بود دیگه بمیرن حیوونکیا...ولی خوب به دادشون رسیدم...

اره دیگه ۵ شنبه ای بلاخره این پسر خاله نسبتا گرام میز مارو اوردندبعد از ۶ ماه...ماهم شروع کردیم به جم و جور کردن اتاقمون و بلاخره بعد از تلاشهای فراوون شبیه اتاق ادما شد این اتاق...

داشتم کاغذامو نقشه ها و پروژه هامو جابه جا میکردم چند روز پیشی کلی به یاد دوران دانشکده افتادم و بچه ها و پروژه هایی که شبانه روزی کارمیکردم تا تمومشون کنم...هیچ وقت سرموقع یادم نمیاد پروژه هام اماده بود..همیشه خدا به قول یکی از دوستام دقیقه ۹۹ کارامو تموم میکردم و تحویل میدادم...میگفت تو کارات از دقیقه ۹۰ و اینا گذشته..تو دقیقه ۹۹ ای هستی همیشه...یادش به خیر...چقده من حرص میخوردم...به خاطر کم اوردن وقت...زیادم ازش نگذشته ها ولی خب رفته جز خاطره هام..پارسال همین موقعه ها و ترم قبلش بود..که اوج پروژه هام بود...

یادمه تو ۱۰ روز من کلا شاید ۵۰ ساعتشو خوابیده بودم...دیگه دم دمای اخرین وقتای که داشتم به تحویل پروژه ها چشمام باز نمیشد..قلمم تو دستام بند نمیشد...اونموقع ها خیلی دری وری به خودم این رشته ام میگفتم ولی الان که یادش میفتم دلم تنگ میشه واسش...یادمه پارسال دوتا از اخرین پروژه هامون بود تقریبا یه چیزی تو مایه های پایان نامه..هر کدوم ۴ واحدی بودنو هر کدوم یه استاد داشتیم ازاون پاچه گیرا و بد اخلاقاش..خیلی وارد بودن و فهمیده ها ولی خب نامردایی بودن اساسی..اصن دانشجو رو به هیچیشونم حساب نمیکردن...پدرمونو در اوردن...یه پروزژه مجتمع فرهنگی رفاهی کامل با همه چیزش...و اونیکیشم یه نمایشگاه مدرن بود...هردوتاشو واقعا دوست داشتم و با تمام وجود روشون کار کردم...خیلی هم خدایی تعریف نمیخوام بکنم ولی خدایی کارام عالی از اب در اومده بود..ولی وقت نمره اون نامردا بیمعرفتی کردن..یکیش بهم دادن ۱۴ و اون یکیش ۱۳...که هر استاد دیگه ای بود ۱۸..۱۹ رو حتما حتما میداد ..تازه جالبیش این بود خودشونم میگفتن...ولی روزی که تحویل میدادم کارامو بعد از ۳ ساعت انتظار کشیدن و حرص خوردن نمرمو گرفتم همه خستگیام یه جا از تنم بیرون میرفت..خیلی لحظات خوبی بود..الان دلم تنگ شده واسه اون موقع ها..اون ترس و استرساش..اون بیخوابیاش...یادش به خیر....

نمیدونم چرا اینارو امشب نوشتم...اصلا نمیدونستم چی میخوام بنویسم..فقط دلم تنگ شده بود و گفتم میرم شروع مینم یه چیزی مینویسم..این شد که یهو یاد اون وقتا افتادم همین الان و نوشتم...

دیگه اینکه هیچی..خیلی لز دوستان غر زدن و فحش دادن(البته تو دلشون)که چرا اینقد طولانی مینویسم..ایندفعه رو دیگه چیزی نمینویسم که یکم کمتر طولانی بشه...باشد کهع رستگار شویم همگی..جمیعا...

راستی..اینروزا داره عجیب و غریب از بعضی از ادمای دور و برم همینایی که هر روز ناچارم ببینمشون داره حالم بهم میخوره..چرا ایا؟؟؟

خیلی داره از بعضی جهات بهم فشار میاد و دم نمیزنم..ولی خداییش سخته..دعام کنین بتونم طاقت بیارم...

 

مواظب خودتو باشین..خوش باشین...فعلا...