شنبه 20 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 12:20 ق.ظ

ســــــــــــــــــــلام...سلام سلام...

خوبی؟؟

اول از هر چیزی...عید مبعث رو به همه تبریک میگم...

افتاب از کدوم طرف در اومده ؟؟ آیا...اره دیگه من پیدام شده...

حوصله و اینا به کل تعطیله..کرکره رو کشیده پایین و یه بسته است گنده هم نوشته زده جلو درش...حالا من هی بگم بابا جون حوصله بی شرف من!!! ابرومو نبر اذیت نکن مگه به خرجش میره...

خلاصه دیگه با هزار زور زحمت امشب راضیش کردم یخورده بیاد سر جاش و من بیام بنویسم..

 از طرف دو دوست خیلی خیلی عزیز گیلاسی خانومی و یک عدد من(اقلیمای عزیز) به بازی دعوت شدم...اول میریم سراغ بازی...

و اما بازیه..که بیشترتون خبر دارین چه جوریه...

اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و زندگی شما تا این سنی که هستید بسازند:

۱- ۴ اتفاق مهم زندگی که بایدحتما بهش اشاره بشه کدامند؟

۱- اولیش فک کنم این باشه که خدا تو به وجود اوردن من هنوز شک داشته و دو دل بوده..به طوری که دو سال اول زندگیم و مخصوصا روزای اول زندگیم اینطوری که مامانم میگه هیچ مرضی نبوده که من نگرفته باشم..چند دفعه هم اساسی تا دم مرگ پیش رفتم که ازم نا امید شده بودن ولی دوباره برگشتم...

۲- دومیش اینه که من سال اولی که واسه دانشگاه امتحان دادم نخوندم و قبولم نشدم و واسمم زیاد مهم نبود حوصله درس خوندنو نداشتم ولی یه شب داییم که خودش استاد دانشگاس بهم گفت : بچه بشین درستو بخون میدونم قبول میشی...همین فقط همین یه جمله رو بهم گفت..ولی طوری گفت و تو اون موقعیت و فضایی به وجود اومد که اعتماد به نفس منو برد رو خدا ولی بازم تنبلی کردم و نخوندم تا ۲۰ روز مونده به امتحان..ولی اون ۲۰ روز رو خوندم و بهترین جایی که میشد قبول بشم...قبول شدم...

۳- از دست دادن پسر عموم تو ۱۶ سالگیم که بهترین دوست زندگیم بود...واقعا ضربه بدی بود واسم..خیلی تنها شدم و از اونروز دیگه با هیچ کدوم از دوستام اینقدی که با اون راحت بودم نبودم...

۴ - وارد شدن به دنیای وبلاگ و وبلاگ خونی از تقریبا دو سال و نیم پیشتر و وبلاگ نویسی از یه سال و یه ماه پیش...واقعا میگم به خاطر بعضی از مسائل زندگیم تا مرز جنون پیش رفتم ولی به نظر من خیلی اتفاقی خدا این دنیا رو پیش روی من باز کرد تا از خیلی از فکر و خیالات دور بشم و یه دوستای واقعی و خوبی اینجا پیدا کنم که همیشه شاکر خدا باشم به خاطر این لطفش...

 

۲- ۴ اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره!!!

۱- یکیش اینکه من از دوران راهنمایی یه چندتا به اصطلاح دوست داشتم که اگه همونجوری باهاشون پیش میرفتم الان مطمئن بودم یه ادم پست و کثافت و لجنی شده بودم که اونسرش ناپیدا...

۲- نرفتن ابمون تو یه جوب با بابام به خاطر بعضی از مسائلی که من حرفای اونو قبول نداشتم و اونم حرفای منو به هیچ وجه نه قبول داشت و نه میخواست که بفهمه و همین مسائلم باعث چند دفعه دعوای حسابی بین منو بابام شد...

۳- داشتن یه عالمه فامیل بیشعور..متاسفانه...

۴- اینشو دیگه به کارگردان فقط میگم ولی قرار نیست فیلم این قسمتو بسازه...!!!

 

۳- خلاصه ای از اخلاق و شخصیت که باید بهشون اشاره شه؛

ادمی هستم تا کاری به کارم نداشته باشن از حد خودشم بیشتر خوبم واسه طرف مقابل ولی وای به حال روزی که باهام چپ بیفتن و قصد حرف الکی زدن پشت سرم داشته باشن..یا به شدت افسرده میشم یا چنان مقابله ای باهاش میکنم که نابود میکنم طرف رو..ولی بیشتر مورد اول رو به کار میگیرم..بیخیال میشم کاری به کارش ندارم ولی خودمو داغون میکنم...کلا ادم جدیی و اخمویی هستم مخصوصا پشت ماشین هرکار میکنم یه زره لبخندی چیزی اصلا و ابدا...هرکی هم تا حالا پشت ماشین منو دیده کاملا بد اخلاق بودنمو تایید میکنه ولی نمیدونه که نیستم..:دی...تو جمع ها و مهمونیایی که بیفتم رو دنده مسخره بازی و خنده بازی در اوردن یه کاری میکنم که خودمم از دیوونه بازیای خودم خندم میگیره ولی باید طوری باشه که با اون جمع راحت باشم بهشون اعتماد داشته باشم و...سر کار به شدت ساکتم این اخلاقم به عموم رفته..(یه روز از صبح تا بعد ظهر حدود ۱۱ ساعت با عموم یه جا کار میکردیم میتونم قسم بخورم بیشتر از ۱۱ جمله کوچیک بهم نگفتیم اونم دیگه مجبوری یعنی کار خیلی واجبی بود که باید بهم میگفتیم)همونطور که میدونین عاشق ماشینم چه سبک و سواری چه سنگین..از هر دو نوعش...زیاد تو سر و صدا و شلوغی نمیتونم دووم بیارم به شدت سردرد میشم حالم بد میشه..عاشق شبم و سکوت و تاریکیش...بهترین لحظات از شبانه روز واسم بعد از اذان صبحه تا طلوع افتاب...خیلی خیلی اون لحظات رو دوست دارم...شدیدا پایبند به خانواده هستم و وابسته بهشون که هم خوبه و هم بد...عادت کردم به چندتا از مریضیهام که تقریبا همیشگی هستن تو وجودم کنار اومدم و به هیشکی دربارش حرفی نمیزنم..و همینا دیگه...

 

هنرپیشه ای که برای بازی کردن نقش خودتون مناسب می بینید:

نمیدونم والا کدوم هنر پیشه ای میتونه واسه نقشم خوب باشه...ولی فک نکنم هیچ هنر پیشه ای هم حاضر باشه نقش گند زندگی منو بازی کنه...نیدونم......من خودم عاشق بازی پرویز پرستویی هستم و امین تارخ و ...

و اما کسایی که باید دعوتشون کنم...

والا به خدا نمیتونم انتخاب کنم بین اینهمه دوست و خواهر خوب..همه این ۷۰ نفر کنار صفحم تو این بازی دعوتن...

ولی بخوام یه چندتا رو اسم ببرم میشه اینا..

خر کوچولو... ابجی مریم خانومی گل...نگار عزیزم...ابجی باران گل... بنفشه خانومی عزیزم...نــــــیاز خانومی گل...فاطمه عزیز...مرجان خانومی...نیلو...شهرزاد عزیز...پت عزیز...صمیم خانومی گل گلاب...ستاره عزیز...نگین عزیز...یاسی خانوم...

و تمام بچه ها و کسایی که اینجا رو میخونن...

خب دیگه اینم از بازی...

خوش باشین و موفق سربلند و شاد..همیشه..فعلا...یا حق...