X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 15 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 03:45 ب.ظ

سلام بچه ها...خوبین؟؟

الان یه حسی دارم که خودمم نمیفهمم چیه؟؟هم دلم گرفته هم نگرفته...هم خیلی غمگینم حس میکنم هم حس میکنم یه شادیه کوچیک ته دلمه که نمیدونم واسه چیه...هم پر از انرژی هستم و هم خالی...هم راضی هستم و هم ناراضی...

بیخیال..کلا مث حیوون گوش بلند چهار دست و پا چشم قشنگه تو گل گیرم...

خدایی چشم الاغ رو از نزدیک دیدین؟؟خیلی خوشگله..خیلی...به نظر من البته...و دور از جون چشم خشگلای حاضر در اینجا...

از چی بگم و از کجا؟؟ نیدونم...

خدا خیرش بده اونی که واسه اولین بار این کلمه دوست داشتنیه نیدونم رو انداخت سر زبونم..دوسش دارم این کلمه رو...

خب بزار از یکی دیگه از اون شانسای خوبم رو واستون تعریف کنم...

ما : من و پسر خاله مشنگه و پسر عمه متفکره ۵ شنبه شب به قصد تهران عزم سفر همی کردیم ...اقا این پسر خاله ما همونی که گفتم واستون قبلا که اومد عمه مارو برداشت اره همون..نه اینکه تو کار مبل و دکراسیون ایناست گفت بیا بریم حسن اباد تهران دو دست مبل بیاریم..منم که پایه رانندگی و جاده و این حرفا گفتیم باچه...خلاصه ۵ شنبه شب ساعت ۱۱ حرکت کردیم که دیگه طبق محاسبات بنده باید ۶ صبح تهران میبودیم که بنا به خوش شانسی های فراوون ساعت ۱۲ ظهر رسیدیم...خلاصه ۳ نفری جلو وانت بابا و گازشو گرفتیم به سمت تهران...اقا همینجور اومدیم و خوبم بود نه خوابم میومد نه هیچی..این اقایونم که مسخره بازی و حرف و خلاصه خوب بود تا رسیدیم کاشان..الهه جز جیگر بگیره این کاشان که شده واسه من یکی همش بد بیاری...ساعت یه ربع به ۴ صبح رسیدیم کاشان داشتیم دنبال پمپ بنزین میگشتیم که یهو دیدیم ااااا..یه صداهایی انگاری داره از ماشینه میاد..محلش نذاشتیم..خلاصه دیدیم..نع..بیخیال نمیشه همینجور داره صداهه بلند تر میشه و دنده های ماشینم دیگه جا نمیره..ای خاک عالم..حالا چیکار کنیم..خلاصه با هزار مکافات و مهندسی بنده و بقیه اقایون به این نتیجه رسیدیم که گیربکس ماشین هوتوتو...فقط دنده ۱ ماشین خوب بود راه میرفت ماشینه بقیه دنده ها سرویس شده بودن همچین اساسی..حالا چیکار کنیم چیکار نکنیم..حالا صبح زود جمعه..شهر مذخرف کاشان..هیچی گیر نمیومد..خلاصه با همون دنده یک رفتیم ۲۰ کیلوتر بالاتر شهر مشکات اونجا با اینکه مث یه روستا بود تقریبا دیدیم اوه..چیزی که فراوونه مسجد...گفتیم خب حالا حداقل یه کار مثبت انجام بدیم..رفتیم دم یکی از مسشجدا و ماشالا مسجده هم باحال بید..دستشویی نداشته بید...خلاصه یه شیر اب پیدا کردیم وضو گرفتیم یک نماز جماعتی هم زدیم تو رگ(ببخش خدا جونا..حال کردم یهو اینجوری بگم)..خیلی مسجده بزرگ بودا ولی خب صبح زود بود حدود ۱۵ نفر اومده بودن واسه نماز صبح..اونم همشون بالای ۵۰ سال..اقا اینا یه جورای عجیبی بهمون نیگا میکردن که نگو...خلاصه بیچاره نمیدونم ترسیده بودن ..خوششون اومده بود..نمیدونم چه حسی داشتن..خلاصه خوب بود..ولی دیدیم نباید بیشتر از این بمونیم که زنگ میزنن ۱۱۰ هشون ..اومدیم دم اتوبان گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم..نه میشد با این ماشین دیگه برگشت یزد ۴۵۰ کیلومتر فاصله بود و نه میشد اونجا موند...خلاصه با ترس و لرز زنگیدیم به بابا جان محتررم..ساعت ۵/۵ صبح جمعه...بابا رو از خواب بیدار کردیم گفتیم بابا جان ماشینت دلش به شدت هوای ع ل ی مکانیکو کرده(اوستا ع ل ی مکانیک دائمی مونه)بابام : باز چیکار بر سر ماتشین اوردی؟؟ به من چه اصلندشم.خودش یهو دلش تنگ شد واسه مکانیک...خلاصه بابام گفت حالا همونجا وایسین تا من برم مکانیکو پیداش کنم و خبرتون میکنم..مام گفتیم چشممم..منتظر ماندیمممم..اقا حالا خوابمون گرفته..۳ نفر جلو ماشین..نمیشه تکون خورد بیرونم هوا سرد..خلاصه یه ساعتی نشستیم تا زنگیدن بابا جان و گفتن واسکازین(روغن دنده)پیدا میکنین و میریزین تو گیر بکسش خوب میشه..حالا صبح زود جمعه تو ایسن ده واسکازین کجا بیارمممم..خلاصه با همون دنده یک سرعت ۱۵..تا ۲۰ کیلومتر همینجوری اومدم تا قم...حدود ۷۰ کیلومتر...حدود ۴ ساعت شد...دیگه قم یه تعویض روغنی پیدا کردیمو روغن ریختیمو بعدش بهتر شد و یخورده دیگه صدا میکرد ولی از حوصله و وقت اینجانب دیگه خارج بود که بخوام مراعاتشو کنم خلاصه دیگه ساعت ۱۲ رسیدم وهن اباد تهران..مبلا رو زدیم شد ساعت ۵/۱ حرکت کردیم..دیگه اینقد خسته بودم که گفتیم تهرانو بیخیال ایشالا دفعه بعد دوباره حرکت کردیم به سمت یزد..تو اوتوبانم که ماشالا از بس خوب بارا رو بسته بودن دوبار طنابا باز شد و مجبور شدیم وایسیم..اونم کجا..کنار اتوبان به اون شلوغی..خدایی خیلی شلوغ بود همه که ماشالا عند سرعت میرفتن دیگه..یه بارشم یخورده از بارامون ریخت وسط اتوبانکه بعد مقادیری خوردن ف ح ش دوباره بستیمشون و ایندفعه جوری بستیمشون که دیگه تکون نخورد تا خود یزد...خلاصه دیگه همینجوری اومدیم تا ساعت ۶ بعد از ظهر دوباره رسیدیم کاشان..حالا همهمون خسته..من از همه بدتر..با اون ماشین خراب رااننگی کردن..خلاصه یه قدم داشتیم تا سرویس شدن...یه نیم ساعتی استاحت کردیمو بعدم چون از دیشبش چیزی نخورده بودیم وایسادیم ساعت ۷ شام خوردیم و دوباره حرکت دیگه ساعت ۲ رسیدیم یزد..تازه میبد(۴۰ کیلومتریه یزد)بنزینم تموم کردیک که یه ساعتم معطل اونجا شدیم دیگه ساعت ۲ شب رسیدیم...خلاصه اینکه عجب سفری بود...

منم که از ۵ شنبه صبح ساعت ۹ که از خواب پاشیده شده بیدم تا جمعه...یعنی بامداد شنبه ساعت ۲ نخوابیده بودم..همشم رانندگی..خلاصه دیگه هیچی نمیفهمیدم.اصن نفهمیدم چه جوری رسیدیم یزد....این بود ماجرای سفر باحالاینجانبان...

حالا احتمالا پنجشنبه این هفته هم بیام تهران..اخه کار دارم هم من و هم اون دوتا قشنگا...نیدونم...البته ایندفعه احتمالا با ماشین خودم میام...اگه دوباره کاشان که میرسم یه کمرگش نشه ماشینه...

 

خب دیگه چی بگم؟؟

بازم نیدونم..اینروزا به شدت کم میخوابم یعنی نمیشه خوابید..شبا که خواب نمیرم صبححا هم که کار دارم باید پاشم و کارم نداشته باشم مامان و بابای محترم فچ میکنن من کار دارم صبح زود صدام میکنن..وقتی هم که بیدار شدم که دیگه خواب نمیرم..مشکل دیگه ای ندارما..فقط از ساعتای ۹...۱۰ صبح سردرد شروع میشه دیگه تا ساعت ۱۰...۱۱ شب.....میدونم میگرنیه سردردما..ولی خب..نیدونم کلا...

اینم بیخیال...

دیگه اینکه کسی میدونه این پرشین گیگ چه مرگشه؟؟ چرا عکسای منو اپلود نمیکنه لعنتی؟؟ ابرومو برد نامرد..میکشمشششش...

دیگه اینکه میدونم طولانی شده و شماها هم بیکار نیستین بشینین بخونین..ولی خب انگاری دست خودم نیست..عادت کردم نمینویسم..نمینویسم..وقتی مینویسم طولانی جات میشود...

میخوام سعی کنم هر شب اپ کنم..هر چند چند خط باشه و کوتاه..ولی میخوام اگه ذاتم بزاره البته و تنبلیه گل نکنه زیادی این روشو امتحان کنم..تنوع هم میشه خوبه..البته شماها هم نظرتونو بگینا..حتما حتما...

دیگه اینکه هیچی..برم تا با چوب چاقو ..بیل و کلنگ نزدینم...

خوش باشین همگی..مواظب خودتون باشین(قابل توجه اونایی که هی من میگم و اونا هی نیسن)...فعلا..یا حق...

 

پی نوشت ۱ : الان ساعت ۲:۳۰ شبه...

خوابم نمیاد..طبق معمول...فردا ساعت ۷ باید پاشم برم اموزش رانندگی..سه شنبه هفته بعد امتحان دارم..تپه..واییییی...خدا به خیر کنه..میدونم دفعه اول هیچکس قبول نمیشه..ولی خدا کنه حداقل دفعه دوم قبول بشم...

پی نوشت ۲ : نگرانتم ابجی..به خداها..اینقد با خودت لج نکن..با خودتو سلامتیت...

پی نوشت ۳ : اینو با توام خانوم خانوما..خودت میدونی..بیا برو مشهد..دلداریت نمیدم عزیز..بیا برو اونجا اروم میشی..اینجا هم ایشالا تا برمیگردی همه چی معلوم میشه و تکلیف خودتو میفهمی...

پی نوشت ۴ : تو دیگه حالمو نگیر شبی...باشه؟؟ باشه کمش میکنیم..ولی قطعش نمیکنیم..نمیتونم..باور کن...

پی نوشت ۵ : خسته ام...ولی خوابم نمیاد حس میکنم...

همه این ۵ تا رو همین الان نوشتما...چهارشنبه ۱۶ ابان هشتاد و شش..ساعت ۲:۴۱...فهلا...