X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 7 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 11:55 ب.ظ

سلام...

حال شما؟؟

خوفین؟؟

خوشحالی میکنیمممممممممممممممممممممممممم...

من تنبل الان عصبانیم.....چرا نداره که...

واس اینکه چند دفعه ازتون ادرس اسمایلیها رو خواستم و شماها هم بهم دادین و بازم من دانلودشون نکردم که داشته باشم الان که میخواهیم خوشحالی بنماییم نداریم از این شکلکای مسخره که بتوانیم با انها مقداری از احساسات خوشحال گونه یمان را بروز و نشان بدهیم در این منزل خشنگ خودمان......

خب بیخی..

حالا میپرسید از چی خوشحالیم ایا؟؟ یا اینکه فرقی ندارد برایتان و میگویید این دییوانه هست..الکی خوشست برای خودش بشکن میزند و حرکات موزون مذخرفی از خودش در حال در اوردن است همیشه...آیا؟؟

دیروز در میان انبوهی از جمیعت حاضر که بالغ بر ۱۰۰ نفر ادم از هر نوعی که تصورش را بکنی

در امتحان تپه حاضر گشتیم و با بهت و ناباوری همگان و حتی خودمان واسه دفعه اول آن امتحان سخت رو به طرز زیبایی قبول همی گشتیم......

اخه دفعه اول اون هم این قسمتش یعنی تپه واقعا سخته..ولی من خیلی تمرین کردم و ۴ جلسه کلاسشم رفتم و اساسی قلقهاشو یادم داد استاده..ایولل دمش گرم.دوشنبه که از ماشین اومدم پایین استاده بهم گفت ژیگولو شک نکن..اگه مث امروز تو تمرین دنده ها رو عوض کنی قبولی...مطمئن باش..ولی من مطمئن نبودم.....

فرداش رفتیم واسه امتحان..از ۱۰۰ نفر فک کنم ۵..۶ نفر دفعه اولشون بود...بقیه ماشالا از..۳..۴ دفعه شروع میشد تا ۱۳..۱۴ ذفعه و هنوزم میامدن واسه امتحان..من تو پشتکارشون مونده بودم خدایی..

خلاصه من نفر ۵۹ بودم  نشستم پشت کامیونه و شروع کردم..همه دندهایی که باید عوض میکردمو عوض کردم و بدون عیب و ایراد خداییش خوشحال بودم...اخه این امتحان اونم واسه دفعه اول خیلی نادره که کسی قبول بشه..نمیخوام از خودم تعریف کنما به خدا ولی خب خیلی تمرین کرده بودم تلاش کرده بودم...

حالا مونده دوتای دیگه..امتحان شهری  با اتوبوس و امتحان فنی(قطعه شناسی)..این دوتاش دیگه راحتره...حالا ۳ شنبه دو هفته دیگه باز نوبتم میشه ایشالا اوناشم قبول بشم و از دست این پایه یک گرفتن راحت بشم..اشتغال زایی کردم واسه خودم...

خب همینا دیگه..اتفاق خاص دیگه ای هم نیوفتاده..

امروزم رفتم طبق معمول هر روز رفتم بانک بهدشم یخورده با یکی از کارمندای اینجوریه بانک دعوا کردم و اومدم بیرون...خواهش میکنم تشویقم نکنین..

دیگه اینکه..اهان امشبم با گیرهای ۶ پیچ مامان خانوم رفتیم به دختر خواهرشون همون دختر خاله بنده پیام تبریک و تسلیت و اینا بگیم..

اره ماشالا فعالن اینا..یه سال نیست ازدباجیدن بعد الان یه دخمل تپل اوردن...خسته نباشن واقعا...به باباشونم یواشی گفتم خدا صبرت بده ایشالا......یه حالی میدهههه..سر به سر این تازه بابا شده ها بزاریییی...

خلاصه یه نفر دیگه به جمع این فامیل عریض و طویل ما اضافه گردید...

خب همینا دیگه...

خوش باشین..فعلا..یا حق...