X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1386 ساعت 03:49 ب.ظ

سلام به همگی...

خوفین؟

میشه بگین شما چطور حرفاتونو شروع میکنین؟؟

من اینجا میام بنویسم نمیدونم چه جوری شروع کنم..بعدم میام فک کنم ببینم چه جوری شروع کنم و از کجا و چی بگم که اصلن یادم میره چی میخواستم بگم...

خب از تهران رفتنه زوری و درد دندون و بی خوابیاش فعلا میگم تا بعد...

این پسر خاله ما همون شوهر عمه مون به اصطلاح از یه هفته پیش گیر دادن که باید برن تهران کار دارن و چون تنهاست منم باید برم..خلاصه هی گفت و پس گفت ماهم محل ندادیم تا ۳ شنبه صبح..گفت چون من سر کارم برو واسم بلیط بگیر یکی ه واسه خودت بگیر...خدایااااااااا...من کار دارم نمیاممم..گیر داد که نع..من تنهام و باید بیای..خلاصه ماهم که کلا رو پیشونیم اراجیف به درد نخور زیاد نوشته از این قبیل و چیزمونم یه کم خل تشریف دارن ناچارا قبول کردیم دیگه..اولش میخواستیم قطار بگیریم که حداقل با وجود مزخرف بودش میشه توش خوابید ولی عمرا بلیط گیرم نیومد..ناچارا اوتوبوس گرفتم و ساعت ۹ شب اومدیم ترمینال...خدا خدا میکردیم حداقل اوتوبوسش سالم باشه.. که ایندفعه رو خدا شانس درب و داغونمون رو به رخومون نکشید و اوتوبوسش خوب بود...خلاصه راه افتادیم..چون اوتوبوسا جی پی اس دارن دیگه نمیتونن تند برن و این یعنی عند ضد حال...ولی راه که افتادیم دیدم نع مث اینکه این اوتوبوسه جی پی اس و اینا حالش نیست داره خوب میره..خلاصه منم که عمرا تو اوتوبوس خواب نمیرم ..بر عکسش پسر خالم سر سه سوت پادشاه ۳ هم داشت تو خوابش زیارت میکرد..خلاصه همه خواب بودن به جز منو راننده و کمکش..نزدیکیای کاشان که چند دفعه ای هم از قبل دیده بود بیدارم و خوابم نمیبره کمکشو گذاشت پشت فرمون و اومد بره عقب اوتوبوس (بوفه) بخوابه همین که ازم داشت رد میشد بهم گفت اگه خوابت نمیبره پاشو برو بغل دست کمکم بشین.م... منم کور از خدا چی میخواست؟ دوتا چشم بینا..پریدم رفتم ور دل اون پسره که تقریبا یکی دوسالی هم فک کنم از من بزرگتر بود... اولش که منو دید چشاش ۸ تا شد که ای خدا این دیگه کیه و چی میخواد..بعدش گفتم خوابم نمیبرد راننده گفت اگه میخوام بام اینجا..خلاصه دیگخ کمک کم رفیق شدیم و شروع کردیم حرف زدن..خیلی باحال بود پسره..بعد اوتوبوسه هم باحا..آی راه میرفت لعنتی..خلاصه حرف میزدیمو چایی میخوردیم و واسه خودمون سی دی میزاشتیم موسیقی گوش میکردیم و حالی به هولی..خیلی بهتر از شنیدن  و دیدن خرو پفای پسر خالهه بود خلاصه..بعد خود پسره گفت این ماشین بعد از ۱۰ ماه دیروز تازه از پاسگاه ازاد شده و این اولین سرویسشه بعد اینهمه وقت...واسه همینم جی پی اسش قطع بود اینام هر سرعتی میخواستن میرفتن و پلیسم عمرا نمیفهمید که گیر بده بهشون..خلاصه کاشف به عمل اومد که اوه..پس بگو چرا اینا اینقد خونسردانه تند میرن..

منم که عشق سرعت..تو اوتوبان قم تهران تا ۱۳۰ کیلومترم رفت سرعتش هنوزم لعنتی میرفتا ولی دیگه ترسید پسره...کیلومتر شمار اتوبوسه هم کم نشون میداد فکنم یه ۱۰...۱۵ تایی.. آی حال داد آی حال داد..در حال که اگه جی پی اس داشت عمرا اگه از ۸۰...۹۰ تا میتونست بیشتر بره..پلیس اتیشش میزد..فک کنم اوندفعه هم به خاطر همین گرفته بودنش.. خلاصه که خیلی حال داد ...

ولی همه این حال کردنا با اوتوبوسه که برگشتیم از دماغم در اومد...اوتوبوس کرمان(با عرض پوزش از نگین خانوم و کرمانیای دیگه البته)مسافرای خفن...خود اوتوبوسش و رانندش تهرانی... مسافرا و راننده هردو کاملا همه چیشونو عصب کشی کرده بودن هیچ کدوم اعصاب نداشتن...خلاصه که بساطی بود... منم که از بعد از ظهرش همچین این دندونه درد گرفته بود که دیگه کامل نصف سرم متلاشی بود..یعنی اگه روم میشد میشستم همونجا از درد یه دل سیر گره میکردم..منی که یعنی اینقد سردرد و دندندرد و اینا زیاد داشتم که اصن واسم مهم نیست و عادتی هستم اینجوری این درده داشت میکشتم...آی حا گرفت آی حال گرفت.. تو اون ترافیک تهران..ماهم دیرمون شده بود..دم غروب..دندوندرد..خدایاا میخواسم دیگه خودکشی کنم...دیگه قرص گرفتم و از پروفنای ۴۰۰..دوتاش بهام تو ترمینال زدم بالا دیگه تا قم اومدم اینفعه اروم شده بود دردش خیلی بهتر شد..حالا البته بگم که راه ۱ ساعته قم تا تهرانو ما ۳ ساعت اومدیما..تصادف شده بود و ترافیکی شده بود خفن... خلاصه که هرچی بگم کم گفتم...

این اوتوبوسه هم همه چیش خراب بود...صندلیاش و مسافراش از همه چی خرابتر...تو این ترافیک توو اتوبان یکی دوتا از مسافرا از اون عقب داد میزنن سر راننده که چرا ترمز میکنه حضرات گردنشون درد میگیره...راننده هم خودش اعصابش خورد اینجوری  میشد... یک بساطی بود بیا و ببین...

خلاصه اینکه از راه و رفت و برگشتمون..اونجا هم که از صبح که رسیدیم به غیر از یه ناهار خوردن دیگه همش داشتیم راه میرفتیم..یخورده تو بازار بزرگ مبل تهران..بقیشم تو کارگاهای مبل سازی...اخه یکی نیست بگه به این پسر خاله منو چیکار داشتی..لو لو سر خرمن نه حرفی داشتم بزنم و نه میشد کاری کرد..پسر خالمو اون اقاهه هم فک کنم عقده ای حرف زدن شده بودن..خوب شد همو دیدن وگرنه میترکیدن..همشم درباره مبلدیگه اسم مبل رو میشنیدم حالم بهم میخورد...

ولی این بازار بزرگ مبل جای باحالیه ها... ادم هوسش میشد مبل بخره...از ۱ میلیونی هم قیمت داشتن تا مبل ۲۰...۳۰ میلیونی که من دیدم..بالاترم اگه بود من دیگه ندیدم..

خوابم که از سه شنبه صبح که ساعت ۹ من بیدار شدم تا دیشب ساعت ۱ که دیگه از درد و خستگی و بیخوابی توو اوتوبوس بیهوش شدم یه دوساعتی.. تعطیل بود کلا...

کلا سفر بس ناجالب و دوست نداشتنیی بود همراه با درد کشیدنای فراوون... باید برم یه فکر اساسیی واسه خودمو چیزه نداشتمو اون اراجیف موهوم روی پیشونیم بکنم که دیگه مجبور نشم از این مسافرتا برم...

این بچه دبستانیایی که انشاء میخونن..(با صدای بلند شبیه جیغ)...و این بود انشای من درباره سفر تهران...

 

خب دیگه چیزه دیگه ای هم بگم ایا؟؟

فعلا که مخم دیگه نمیکشه بیشتر...تو پی نوشتا میگم اگه چیزی یادم اومد یهو بعدا..

 

خوش باشین..فعلا...

 

پی نوشت ۱...۱۰/۱۲/۸۶...

بچه ها..هرکسی که اینو میخونه...میخوام ازتون خواهش کنم واسه یکی از دوستامون که شاید خیلیاتون بشناسینش دعا کنین امشب...حالش خیلی بده...شماها دلاتون پاکه..دعاش کنین...دعاش کنین حالش خوب بشه...