X
تبلیغات
رایتل
جمعه 26 مهر‌ماه سال 1387 ساعت 12:28 ب.ظ

سلام... 

 

حال شما؟؟ 

 

اوندفعه ای میخواستم بنویسم که دیگه بیخیال شدم ..الان باز امروز یه روزه اومدم مرخصی... 

 

کلا گیج گیجم نوشتنو اینا هم فک کنم از یادم رفته... 

 

خدمت مقدسسربازیمو قسمت ۲ ماهه اموزشیشو افتادم اردکان...اردکان که میدونین کجاست؟؟ همین ۸۰ کیلومتریه یزده... 

 

۲۰ روزش که توو ماه رمضون بود با اینکه یه سختیایی داشت ولی نسبت به الان بخور بخواب بود..کاش این ماه رمضونه میشد ۳ ماه... 

 

نمیدونم چی بگم..خلاصه تمام اون سختیای که قرار بود بکشیم و تعریفشو شنیده بودم همشو باهم از یکشنبه اون هفته ای که بعد میان دوره رفتم پادگان تا امروز که واسه جمعه یه روزه اومدم مرخصی کشیدم سختیا رو... 

 ولی به قول بچه ها همش خاطره هست اینا...بعدم همگی باهم به این خاطره های خوب خوب  فحش میدیمو میخندیم... 

خلاصه که یه زندگیه ۶۰ نفره رو یه ۴۰ رووزی هست شروع کردیم که البته الان تو اسایشگا همون ۵۵ نفریم ۵ نفرمون همون روزای اول رفتن واسه معافی و اینا... 

 

از ساعت ۴:۳۰ صبح که برپا میزنن پا میشیم دیگه یه سره تا ۸:۳۰ شب که بیکار میشیم همش یه کاری داریم...  

۴.۵ تا ۵:۱۵ میریم نماز برمیگردیم حالت نظامیه کامل میشیم میریم واسه صبحانه یه ساعت توو صف وامیستیم تا نوبتمون بشه میخوریم برمیگردیم اماده میشیم واسه مراسم صبحگاه از صبحگاه برمیگردیم(البته رووزایی که رژه نداشته باشیم) میریم کلاس تا ساعت ۱۱:۳۰ دوباره برمیگردیم اسایشگاه حاضر میشیم واسه نماز میریم نماز برمیگردیم دوباره باید نظامیه کامل بشیم بریم ناهار برمیگردیم از ناهار میریم کلاس تا ۴:۳۰ از کلاس برمیگردیم میریم مراسم شامگاه پرچمو که صبح کردیم بالا میکشیمش پایین و برمیگردیم دوباره حاضرمیشیم میریم نماز مغرب و عشاء از نماز برمیگردیم دوباره نظامیه کامل میریم شام برمیگردیم شده ساعت ۸..۸:۲۰ تقریبا...پوتین واکس میزنیم جوراب میشوریم مسواک میزنیم کارای شخصیمو میکنیم شده ساعت ۲۱:۳۰..خاموشی...اینقدرم خسته میشیم که دیگه تا ۱۰ و اینا خوابمون میبره همگی...تا فردا صبحش ساعت ۴:۳۰ صبح..روز از نو روزی از نو... 

خلاصه که کلا حالی به هولیه که نگو و نپرس..خدا قسمت شماها هم بکنه... 

 

تازشم بنده یه شیرین کاریی کردم اون روز اول معاف از رزمیمو کنسلش کردم گفتم نمیخوام... اخه معاف از رزمارو پذیرش نمیخواستن بکنن..گفتن اگه تعهد میدین نمیخواین معاف از رزم باشین پذیرشتون میکنیم منو چند تا دیگه از بچه ها هم تعهد دادیمو پریدیم تو پادگاناخه دیگه حوصله ۲..۳ ماه صبر کردنو الافی رو نداشتم این معف از رزمیم از همون اول میخواستم یه جوری دودرش کنم که خدا جورش کرد واسم...

خلاصه که با این وضع خراب ریه هام درد سینه باورم نمیشد بتونم دووم بیارم ولی خدارو هزار مرتبه شکر تا الانش هر سختیی بوده پشت سر گذاشتم این ۲۰ روز باقیموندشم امید به خدا..میگذره... 

 

همینا دیگه..اینم از سربازی رفتن ژ یگولو... 

 

بعد از اموزشی هم که معلوم نیست کجا بیفتم..یزد که اصلا نداره نیرو هوایی...کاشان..اصفهان...تهران...نطنز...قم...بندر عباس..اهواز...ولی به احتمال زیاد یا اصفهانه یا کاشن یا قم یا تهران... 

 

دیگه همینا دیگه...  

 

فردا صبح زود میرم دوباره..احتمالا دیگه نیام تا پایان دوره..۲۰ روز دیگه... 

 

اینجا رو هواشو داشته باشین دوستای همیشه با معرفت من... 

 

برمیگردم..راستی همیشه سر نمازام به یاد همه شماها هستم دعا میکنم واستون... 

 

دعام کنین.. 

 

یا حق..فعلا...  

 

 

 

 

 

 

 

این رنگم فقط به خاطر عشق تو..صورتی 

 

کاش اینقد بد نبودم واست... 

 

شرمنده...ببخشم دیگه...