X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1387 ساعت 10:34 ب.ظ

سلاممممممممممممممممممممممم... 

 

سلامممممممممممممممممممممممممم...  

 

سلاممممممممممممممممممممممممممممم... 

 

با یه روز تاخیر عید غدیر خم رو تبریک میگم به همگی... 

 

چه حال چه احوال..خوبین؟ 

 

مارو نمیبینین خوش میگذره؟؟ 

 

راست میگنا...از دل برود هر انکه از دیده برفتا... 

 

من اعتقادی به این شعر نداشتما..قبولم نداشتم اصلا ولی یه جورایی داره بهم ثابت میشه... 

 

بی خیاااااااال... 

 

دیگه چه خبرا... 

 

ما که از جهنم در اومدیم فرستانمون تبعیدگاه 

 

اموزشی اردکان که تموم شد یه ۵ روز مرخصی بودم بعدم افتادم شهر با صفای سانتی یهگو ... 

 

خلاصه که یه ۳۶ روزی هم تو تبعیدگاه حاضری زدیم یه مرخصی گرفتم فعلا آزادم یه چند روزی... 

 

بسی دلمان واسه اینجا... این خونه نارنجیم که دیگه کمتر کسی هم بهش سر میزنه و دوستای گلم تنگ شده بود... 

 

نوشتنو اینا هم اولشم بلد نبودم حالا که دیگه هیچی رفتم سرباز مملکت شدمو حافظ این اب و خاکمکه دیگه هیچی...بلکل یادم رفته نوشتنو اینا چه جوریه...فک کنم نوشتن خودمم دیگه یادم نیست...خیلی خسته نباشم..نه؟؟ 

 

تازه تازشم از کچلی هم در اومدم قیافم داره میشه یکم شکل ادمیزاد 

این مدتی که اونجا بودم قیافم شده بود مث این میمونهای آخریه..یا همون انسانهای اولیه... بسی جالب و وحشتناک شده بودم..یعنی خودم خودمو تو ایینه میدیدم زودی فرار میکردم که روحییم خراب نشه... 

 

روزی هم هزار دفعه این جمله خشگلو به خودم میگم... آخه نونت نبود ابت نبود سربازی رفتنت تو این هاگیر واگیر دیگه چی بود خ ر ه... 

 

خلاصه که سرتونو درد نیارم یَک اوضاییه که نگو و نپرس... 

 

خب دیگه چی بگم... 

 

اهان..این گواهینامه پایه یک بنده یه بساطی درست کرده تو پادگان بیا و ببین... ما مثلا همش یه کاری میکردیم تابلو نشیم.اخه تو پادگان ادم هرچی کمتر بشناسنش خیلی بهتره..اینم شد درست برعکسش تابلو که چه عرض کنم بیلبورد شدیم اونجا بیا و ببین...این پادگانه یا باید بری بالا پست بدی تو بیابون یا همین پایین یه جوری دست خودتو بند کنی و به یه کاری مشغول بشی...منم روز تقسیم دیدم اوه اوه اوضاع خرابه الانه که بندازنمون جز بالایا..دیگه ناچارا گواهینامه رو روو کردیم گفتیم راننده هستیم..دیگه هیچی از همون روز گاو ما روزی ۸ تا بچه زایید همینجور گُمب و گُمب...یعنی دیگه الان هیچ سرباز و کارمنده و درجه داری نیست که منو نشناسه اونجا...خلاصه فلا شدیم تنها سرباز دارای گواهینامه پایه یک اونجا... 

حالا واسه همه مسئله شده که تو چه جوری بدون پایان خدمت گواهینامه گرفتی...خلاصه یه بساطی شده که نگو...ولی خداییش خوب بود واسم به کارم اومد با همه بدبختیاش این گواهینامهه...مرخصی بیشتر بهم دادن و اونجا هم از این فرمانده ها چون میخوان بلا نسبت شماها مث حیوان زبان بسته چهار پا ازم کار بکشن خیلیاشون هوامو دارن...ولی در بین سربازان خیلی نامحترم زیرابمان زده میشود به شدت...بیشعور ها با خودشون فک نمیکنن من اگه یه روز تعطیل میکردم اب نمی آوردم از چاه واسشون با اون تانکر غراضه اینا باید میمردنا...بیا و خوبی کن...اخه چشم ندارن ببینن ما واسه اولین مرخصی  همش یه ۹ روز شیفت گرفتیما..نامردا... 

 

اره دیگه اینجوریاست..اینم از کار و بار ما با این سربازی رفتنومون... 

 

روزای اول که رفته بودیم این پادگانه این پایه بالاها مثلا دلداریمون میدادن..میدونستیم دارن مسخره میکنن مارو ها... 

میگفتن بابا فکرشو نکنین این ۱۶ ماه هم چشم روو هم بذارین تمومه میرین پی زندگیتون..ولی خواهر مادر چشمتون به گا میره البته...  

بدترین وقتای تو پادگان روزای تعطیله و وقتایی که بیکار میشه ادم مثلا شبا تو اسایشگاه...ادم میره تو فکر و خیال همچین که نگو...از اینور هی میخوای تند و تند روزا بگذرن و این علافی تموم بشه بری پی کار و زندگیت و از اونور فکر که میکنی میبینی همین روزایی که ارزو داری زود تموم بشن از سربازی راحت بشی شاید جز بهترین روزای عمر تو هستن که دارن به گا میرن همینجور و تو هم خوشحالی که دارن میگذرن...شاید دخترا و اونایی که نرفتن خدمت درک نکنن چی میگم ولی خدایی ادم فکرشو که میکنه به مرز دیوونگی میرسه... 

 

 

بیخیال... 

 

بسه دیگه خیلی حرف زدم... 

میدونم نوشتن اینا واسه چند نفری که میخونن این حرفا رو هیچ چیزی نداشته باشه و حوصله ادمو سر ببره..ولی اینا که ثبت بشه اینجا واسه خودم خوبه چند وقت دیگه همه اینا میشه خاطره های که گذشتن و ادم که میخونه حتی با بدیاشم یه حس خوبی بهش دست میده... 

 

 

 

راستی میخوام پشت کامیونم (هر وقت خریدم ایشالا) بنویسم.. 

 

جاده به جز جدایی هیچی به من نداده... 

 

امروز تو ماشین مهستی گوش میدادم یهو دیدم ایول این تیکه ترانش خوراک پشت ماشینه... 

 

خب دیگه فعلا برم من..ولی برمیگردم دوباره..هستم یه ۷...۸ ...۱۰...۱۵..۲۰ روزی اینجاها...

 

این آیکون هم دوسش دارم که زیاد میزارم خب..چرا میزنین حالا... 

 

 

خب...فعلا..یا حق... 

 

 

 

یادم اومد نوشت... : 

یادش به خیر پارسال روز قبل از عید غدیر..یادته؟ یکی از بهترین لحظات عمرم بود و اینقدر ذوق مرگ بودم که تو اون خیابون چقدر هر چهارتا در ماشین مردم و کشیدمو هیچکدوم باز نشد و هی دکمه ریموت رو میزدم باز میکردم در ماشین ولی بازم بسته بود..بعدش نگاه که کردم دیدم اوه ماشن من اونیکی ماشینه که پشت این ماشینه هست من هی در ماشین مردمو میکشیدم که بازش کنم..بعدش که سوتیمو خوب دادم و اومدم تو ماشین خودم دیدم صاحاب ماشینه تو مغازش تمام مدت داشته منو نیگاه میکرده و بعدش که نگاهمون خورد بهم با اون اقاهه یه سری تکون داد و خندید....و اون لحلظه ای که دیدم داشته نیگام میکرده چقده خجالت کشیدم من...وای که بعدش چقد خندیدیما... 

 

 

 

پی نوشت یَک : یه شعر قشنگی همین الان از فریدون مشیری توو وبلاگ پسر خالم خوندم خیلی خوشم اومد..شماهم بخونین خیلی باحاله به نظرم...