X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1385 ساعت 11:42 ب.ظ

سلام به همه دوستای گلم...خوبین ایشالا...

امروز بعد از نزدیک به یک سال برادری کردن واسه یه نفر که خیلی هم واسم محترم و دوست داشتنی بود خیلی دلگیر شدم...

آره ... میدیدم حدود دو ماهی میشه دیگه باهام مثل ثابق نیستا ...هی با خودم گفتم این حالا امتحان داره...حالش خوب نیست ...اعصابش خورده چون درساش زیاده ...خلاصه هی واسه خودم بهونه می اوردم و خودمو به اصطلاح گول میزدم...

ولی دیگه حدود یه هفته هی بهش پیله کردم تا ببینم چشه این...

بعد دیگه امروز گفت همه چیرو واسم...کلم داغ شده بعد از ظهر تا حالا ...

قضیه این بنده خدا اینه که هیچ وقت تو زندگیش برادر بزرگتر یا حداقل هم سن و سال خودش نداشته و این به قول خودش کمبود تو زندگیش بوده همیشه ...

خلاصه منم تو این یک سال خیلی سعی خودمو کردم هر جور کمکی که میخواد و نیاز داره رو واسش فراهم کنم و تا حدود خیلی زیادی هم راضی بود و خرسند البته بگم که اون خیلی ادم مستقلی هستا...خیلی ...شاید از من بیشتر همه کاراشو خودش انجام میداد و الانم هنوز همونجوره...

ولی از حدود دو ماه پیشتر رفتاراش تغییر کرد و این تغییرات بیشتر و بیشتر شد تا الان ...

بعد از ظهری اس ام اس داده بهم که چیکار میکنی و اینا و اینکه اگه وقت داری بهت زنگ بزنم بگم چی شده...منم گفتم خب باشه زنگ بزن من بیکارم و تنها فعلا...

خلاصه زنگ که زد یه چیزایی بهم گفت که خیلی واسه من ناراحت کننده بود ...

بهم گفت که یه داداش بزرگتر از خودش پیدا کرده ...درست همونی که همیشه ارزوشو داشته همونی که میخواسته ... گفتم خب خیلی خوبه این ولی چرا رفتار تو اینجور شده...میگه اون خیلی روی من تعصب داره و حساسه میگه تمام رابطه هامو با دوستام قطع کردم به طور کامل چون اون خوشش نمیاد ...با خودم گفتم خوبه والا...

اره اینم از مزد برادری کردن یکساله من ...شایدم حق با او باشه ها ولی من چکنم...اگه هنوزم مثل ثابق دوستش نداشتم میگفتم بره خوش باشه و دیگه هیچ وقت باهاش حرف نمیزدم ...ولی چیکار کنم که هنوزم خیلی واسم ارزش داره و مهمه و من دوستش دارم ...

ولی اینم میدونم ادم بی معرفتی نیست اصلا اون خیلی خوب همه چیو درک میکنه و کاملا میفهمه...منم خیلی سعی خودمو کردم که نفهمه من ذره ای ناراحت شدم چون اگه بفهمه ناراحتم اونم ناراحت میشه...اینو خوب میدونم...

نمیدونم ...شایدم ناراحت شدن من خیلی بیجا هستش و اصلا نباید ناراحت میشدم...

ولی نه...!!!

نمیدونم...نمیدونم...نمیدونم خداااااااااااااا...

ولی اینو خوب میدونم که این اعصاب نداشته من امروز بهم ریخت اساسی ...

اگه یه روز این نوشته منو اون بخونه یا بفهمه من هرگز نمیتونم خودمو ببخشم...هرگز...

اخه اینا یه گوشه هایی از درد دلای خودم هست که واسه خودم نوشتم و نمیخوام بدونه...البته میدونم که اون هیچ وقت اینو نمیخونه...مطمءنم ...

خب دیگه...دلم خیلی گرفته بود گفتم یخورده از حرفامو اینجا بنویسم بلکه یخورده سبک بشم...

ای خداااااااا خودت کمکمون کن...

خدایا تو سختیا تنهامون نذار...

دوستون دارم...فعلا...بایتون...