X
تبلیغات
رایتل
جمعه 24 شهریور‌ماه سال 1385 ساعت 12:37 ق.ظ

سلاممممممممممممممممممممممم به همگی...

خوبین خوشین سالمین ایشالا...

من نمیدونم چرا اینجوری شدم یه ۷..۸ روزه...چه جوری؟ اهان...خیلی خوش خواب شدم تازگیا...

اول بگم که من هیچ وقت زودتر از ساعت ۳ شب خواب نمیرم چه نت باشم چه نباشم عادت کردم زودتر خواب نمیرم...

فقط یه تفاوتی کردم تو این ۷...۸ روزه و اونم اینه که صبحا به زور ساعت ۹....۹:۳۰ بیدار میشم...

اخه قبلنا هرچی هم دیر میخوابیدم دیگه ساعت ۸ صبح بیدار بودم و تابستونی هم که کلاس میرفتم که ساعت ۶:۳۰ ناچارا بیدار میشدم ...

ولی حالا اخیرا نمیدونم چم شده ...خواب الو شدم...

هرکی کفشش کرد به منم بگه تا یه جایزه گنده من بدم بهش...دروغم نمیگما...راسته راسته...امتحانش که ضرری نداره...

چون همچنان این اقای مهندس مسافرت تشریف دارن منم نشستم دارم یه گزارش کاری مینویسم همچین خفن...که هیچکی سر در نیاره چی به چیه...

امروزم رفتم یه چندتا عکس از درو دیوار این اپارتمنا بگیرم که واسه گزارش کاره اماده اش کنم که چشمتون روز بد نبینه از اولی که وارد کارگاه شدم تا اخرش همش دعوا بودو جر و بحث...اصلنم تخصیر من نبودا ...

رفتم دیدم این مسئول و سرپرستی که همیشه اونجا بوده از شانس من نیستش ...خیلی ریلکس و با ارامش تمام به اون احمقی که اونجا بود میگم میخوام برم از ساختمونا یه چندتا عکس بردارم واسه گزارش کار کار اموزی میخوام بی شعور برگشته میگه نمیشه ...

میگم اخه چرا من کار اموز اینجا هستم ...زبون نفهم حالیش نمیشد...

هرچی هم زور زدیم تو نیم ساعتی که اونجا بودیم به این دیوونه حالی کنیم که بابا اینجا که دیگه اورانیو غنی نمیکنن ...یه ساختمون معمولیه میخوام عکس بردارم ...نشد که نشد...همچین جو گیر شده بود...واقعا که فیلمی بود واسه خودش منم یهو یه حالتی به خودم گرفتم که مثلا بترسه گفتم اینه ها من الان تو رو درستت میکنم و این حرفا زنگ میزنم به مهندسو بی چارت میکنم و پشیمون میشی از این کارات و این جنغولک بازیا و همزمانم داشتم شماره مهندسه رو میگرفتم که دیدم ای بابا یا گوشی ورنمیداره یا رد تماس میده و منم بلکل ضایع شدم جلو این دیوونه  خلاصه که عجب لحظات نشاط اور و گندی بود  بعدشم که اومدم بیرون یه خورده همچین کلمات ناهنجار نثارش کردم و بعدم نشستم یه دل سیر بهش خندیدم اومدم......

ولی خودم که فکر میکنم عجب کار اموزیی شده این کار اموزیه هم خندم میگیره هم گریه ام  میگیره ......

حالا بذار این کار اموزی تموم بشه دیگه اگه یه خر خرم بیاد کلمو گاز بزنه من کار اموزی برو نیستم که نیستم......

امروز یه کار دیگه هم کردم که ضد حالای اون مرتیکه رو جبران کردم واسه خودم...

داشتم از اونجا برمیگشتم که یکی از فامیلامون که راننده هست و کلا بچه با حالیه رو تو راه دیدمش...

یه ۳...۴ سالی از من بزرگتر هست این بنده خدا ولی خیلی باهاش راحتم...باهاش که حرف میزنی کلا کر کر خنده هست و شوخی و مسخره بازی این بشر...

دیگه سوارش کردمو همینجور واسه خودمون میگفتیم و میخندیدیم که یهو چشمش افتاد به یه نمایشگاه که تا خر خره اش پر بود از انواع و اقسام ماشین...گفت وایسا بریم ماشینا رو ببینیم ...منم که عشق ماشین...سه سوت تو نمایشگاهه بودیم...

بیشترم ماشینای سنگین بود که من همچین دلم غیلی ویلی میره واسشون...چه کنم دست خودم که نیست ..ماشینو همه رقمه دوست دارم بزرگ کوچیک ....همه جوره...

بعد از حدود دو ساعت گشت و گذار تو این نمایشگاهه من راضی شدم که بیام بیرون...دیگه این دوستم به غلط کردن افتاده بود که منو اورده تو این نمایشگاه...

ولی خدایی خیلی حال کردم...

دیروزم که دانشگاه بودم از صبح تا ظهر و با هزار مکافات فایلمو که بسته بودن باز کردم ...

واقعا که ادمای جالبین این کارمندای دانشگاه ما...حالا اگه حال داشتم یه وقت قشنگ تعریف میکنم...

خوب دیگه خیلی اینجا رو گل بارون کردم...

خوب و خوش و سلامت باشین همگی...

فعلا...بایتون