پنج‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1385 ساعت 11:14 ب.ظ

سلامممممممممممممممممم...

اول من بگم که این سلام کردنو...اصلا این کلمه سلامو خیلی دوست دارم...واسه همینه که همیشه اول حرفام هست...حالا اگه کسی خوشش نمیاد دیگه............

خوبین ایشالا همگی...؟

میدونم دیر به دیر آپ میکنم ولی نمیدونم چرا؟؟؟(حالا نه اینکه خیلی هم زیبا مینویسم)...

یعنی میدونما تقریبا...یخوردش که هنوز به خاطر کارایی که این چند وقته سرم ریخته...که فقطم کاره ها...یعنی هیچ چیز دیگه ای نداره...

بعد از تصادفه که دستم داغون شده و هنوزم درد داره امروز رفتم سر کار... اونم چه کاری...بناییاخه نه اینکه خیلی هم به رشته درسیم ربط داره...واسه همینه...(مردومو که دیدین...مثلا من تا میگم رشته ام معماریه میگن ااااااا پس درس بنایی میخونی تو هم اره...شاید واسه شماها هم پیش اومده باشه)اره خلاصه بابای من که معماره البته درس نخونده ها زیادا یعنی تحصیلات دانشگاهی نداره از این معمارای تجربی...ولی خدایی همه کارای ساختمونو خودش میکرده و هنوزم میکنه با اینکه هر کس دیگه ای به جای اون بود این کارو ول میکرد...حالا میگم چرا؟...

خلاصه یه کار برداشته این بابای ما کجا؟ تو روستامون که یک ساعت تو راهیم تا بخوایم بریم یه ساعتم برگشت... حالا دیگه تقریبا اخرای کاره هستشو هیچ کس دیگه ای هم قبول نمیکنه بره اونجا کار کنه(اوستاهایی که پیش بابام کار میکنن) اره دیگه امروز منم رفتم دیدم تنهاست...هیچ مشکل دیگه ای هم نداشتما فقط این دست لعنتی نه اینکه هنوز کاملا جای زخما خوب نشده امروزم خیلی فشار اومد روش چنتا از رگایی که هنوز پوسته روشون سفت نشده بود ترکید و خون ریزی کرد یخورده ای بعدشم هی درد گرفت هی درد گرفت تا من مجبور شدم که هی کمتر بهش محل بدم هی کمتر بهش توجه کنم...به من چه خب اصلا...تقصیر خودشه...

یه چیز دیگه...اون جایی که کار میکردیم وسط کوه هستش...کوههای شیر کوه و برفخانه که جزء بلندترین کوههای شهر یزدن و بعضی از شماها هم اگه یزد اومده باشین شاید اسمشو شنیده باشین...یعنی طوری هستش که حتی وسط تابستونم برف روی این کوهها هستش و هیچ وقت برفا از روی این دو تا کوه تموم نمیشه...اره دیگه امروز که خیلی هواش سرد شده بود...ای حال داد... ای حال گرفت...

آره دیگه خلاصه این از کار امروز ما...

مممممممم...اهان...یه چیز دیگه ای که میخواستم بگم این بود که...نمیدونم هیچ وقت واستون اینجور چیزی  پیش اومده یا نه که مثلا یکی از عزیز ترین کسات بهت یه حرفی میزنه که هرچی سعی میکنی...زور میزنی...خودتو به درو دیوار میزنی که ناراحت نشی از حرفش ولی اخرش ناراحت میشی و یخورده دلخور ...مثلا شبی مامان من یه حرفی بهم زد که همین جور شدم من...یعنی هرچی سعی کردم دلخور نشم نشد که نشد...البته بروز ندادما به هیچ وجه...خیلی دلم میخواست که حتی همون یه ذره هم حتی خیلی ناچیز ناراحت نمیشدم...ولی نشد و من از این بیشتر ناراحتم الان...

ای خداااا...شفا...

بعد از مدتها امشب داره بارون میاد اینجا...و من چقده ذوق مرگم...خیلی بوی خوبی میده...بوی نم و طراوت زمین و خاک خیس...اخ که من عاشق اینجور بویی هستم و اینجور هوایی...

خدایا شکرت...

شاید کسایی که تو یه منطقه خوش اب و هوا هستن درک نکنن من چی میگم...ولی اونایی که مث من تو این شهر گرم و خشک و کویری یا یه شهر دیگه ای مث اینجا هستن که سالی شاید ۵...۶ دفعه اونم تو زمستون بیشتر بارون نمیاد کاملا میفهمن من چی میگم و الان چه حسی دارم...

خب دیگه برم بخوابم که دوباره فردا هم باید برم همراه بابام

میدونمم که الانم که برم بخوابم تا یه ساعت دیگه زودتر خواب نمیرما ولی هر وقتم بخوابم اخرش حدود یک یک و نیم ساعت باید تو رختخواب غ ق لط ت بزنم تا خوابم ببره

خب الان ۱۲.۵ هستش تا خوابم ببره میشه ۱.۵ ...۲

خدا همراهتون باشه تو تمام مراحل زندگیتون یاریتون کنه و خود من از همه بیشتر...

فعلا...خوش باشین همگی...

 

پ.ن: امروز باز جمعه بود...چقد این جمعه ها مذخرفه ای خدا...دم غروب و شبش که دیگه بدتر...دلم گریه میخواد یه عالمه...خدایا این جمعه های دلگیرو از من بگیر...نمیخوامش...