X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 9 فروردین‌ماه سال 1386 ساعت 12:51 ق.ظ

سلام...سلام...سلام...صدتا سلام...

اقا همین الانه که من دارم اینجا مینویسم یه بارونی گرفته که بیا و ببین...باحالللللللللل..حالی به حولیه دوباره کلا......اینقده تند میباره که داره شیشه ها رو از جا در میاره...بیچاره این مسافرا...واقعا...اونایی که تو پارکا چادر زدن و تو خواب نازن ییهویی اینجور بارونی میگیره...

یعنیچیکار میکنن تو این لحظه به نظر شما؟؟؟

فحش میدن؟...خوشحال میشن؟...بیخیال و همونجور با چشای پر از خواب پا میشن میرن تو ماشین به ادامه خوابشون میرسن؟...خب هرکسی بنا به اخلاقیاتش یه جور کاری انجام میده دیگه نه؟؟؟بیخیال...

من که از بس مسافرت اینجوری همراه خوانواه و اشناها نرفتم یادم نمیاد و اصلا نمیتونم تصور کنم چه کار میشه کرد در این مواقع...

خداییش دلم لک زده واسه یه مسافرت دسته جمعی...یه ۱۰..۲۰ نفری ادم باحال و اهل مسافرت و گشت و گذار...اخرشم ارزو به دل میمیرم...

راستش از شب سوم عید تا امشب هرشب گفتم امشب دیگه اپ میکنم ولی نمیشه..تا امشب..اینم اگه وسط کار حوصلم سر نره و بیخیال نشم...حالا معلوم میشه تا اخر کار...نمیدونم چرا..ولی اصلا حوصله ندارم..حوصله هیچ کاری و ندارم...دیگه کارایی که خیلی واجبن به زور و دعوا با اقا داییو از این کارا پا میشم انجام میدم..نمیدونم چم شده..خیلی کلافه و بی حوصله شدم...

شبا هیچ کاری ندارما..بیکار میشینم اینجا... ولی دریغ از یه مثقال حال و حوصله واسه نوشتن...طبق معمول همیشه هم تا ساعت ۳ و ۴ صبح بیدارم و خواب نمیرما...همینجور مث دیوونه ها میشینم پای کامی الکی...دیوونه ام نه؟؟؟

خب..هوممم..دیگه چی بگم؟؟ اهان...یه چی بگم بشینین به ریش من بخندین...بی ادبا...

اقا ما هرسال روز اول عید خونه مامانبزرگا تلپیم خانوادگی(خواهش میکنم..خسته نمیشیم)...اول صبح زود (امسال ساعت ۱۰)پا میشیم خونه بابا و مامان بابام...یه دو ساعتی اونجا هستیم و سه چهار نفری که عیدی میدن که عبارتند از یه عمو یه مامانبزرگ یه شوهر عمه همین... والبته بابای خودم...عیدیامونو میگیریم و راه میفتیم به طرف خونه مامانبزگ بعدی..یعنی مامان بابای مامانم...ناهار اونجا هستیم هرسال روز اول عید..خداییش تا مقداری هم خوش میگذره...البته خیلی خیلی هم شلوغ میشیما...اخه نه اینکه کلا همگی خاله ها پر جمعیتن خودشون همهمونم که یه جا جمع میشیم که دیگه هیچی..میشیم اووووووووههه...یه عالمه...خاله اولی ۴تا پسر و ۳ تا دختر البته ۲ تا عروس و دوتا هم داماد اضافه شدن بهشون...خاله دومی ۴ پسر و ۴ تا دختر+ سه تا داماد و سه تا عروس که البته دامادای این خالهه نبودن اونروزی...خاله سومی ۵ تا پسر و ۳ تا دختر+ ۲ تا عروس و یه داماد که عروس و یه دامادش نبودن...دایی اولی ۲ تا پسر...دایی دومی یه دختر یه پسر..مامان منم که یه گل پسرو یه پسر و یه دختر...این از اینا دوباره خاله ها هرکدومشون یه ۴..۵ تا نوه قد و نیمقد دارن که همونی که اول گفتم ..همه مون روی هم میشیم..اووووهههه..۵۰...۶۰ نفر میشیم...حالا این همه ادم..همه هم ماشالا جیغ جیغو خراب میشیم سر این پیر زن پیر مرد مریض احوال...ولی اینقد نفرات اونجا زیاد هست که نمیزارن البته دست به سیاه و سفید بزننا ولی خب...اقا بچه های هم سن و سال من یعنی یکی دو سال بالا پایی زیادیم پسر خاله ها و دختر خاله و یکی دو تا عروس و دامادای خاله ها...روز عیدی ناهار را که کمی تا قسمتیش بابای من و شوهر خالم درست میکنن رو نوش جان فرمووییدیم و (جای شما خالی) تو فکر این بودیم که کا جیم بزنیم واسه استراحت بعد از ناهار که سر کل کل واسه شستن ظرفا شروع شد...عروس سومی خالم که خانوم همین پسر خالمه (لینکش همین گوشه هست)که کاناداس..یعنی امسال رفته...با من کل انداختیم..یکی اون گفت یکی من گفتم..خلاصه درد سرتون ندم چندتا دیگه از بچه ها هم که رو حیاط نشسته بودیم طرف اونو گرفتن و که البته همگی دختر بودنا و اون نامردا پیروز شدن...

دیدیم نع..مث اینکه امسال دیگه چاره ای نیست..نمیشه از زیرش در رفت...خلاصه رک و پوست کنده اعلام نمودیم که یه وقت فک نکنین ما کم اوردیم و از این حرفاو ددلمون میخواد به شماها کمک کنیم..همین... که اونا هم گفتن نه شماها کلا خوبین(خ..ر ..م...و..ن کردن کلا)..

خلاصه نشون به اون نشون که شروع کردیم حالا نامردا (پسر خاله ها)هیچ کدوم پا نمیزارن جولو به این ژیگولوی فلک زده کمک کنن..دیگه اینقده این خاله داد و هوار کردن که مجبور شدن یه چندتاشون اومدن کمک..حالا مگه هرچی میشوری تموم میشه...خلاصه دیگه داداش اینجانب اخر کاریا صداش در اومد گفت ضرفای همسایه ها رو دیگه نیارید ما بشوریم نامردا......

خلاصه به طور نا مشروعی و کاملا غیر قانونی مقادیری متنابعی فیلم و عکس هم دزدکی از اثار مخرب این کار ماها گرفتن که ما که میدونیم همشون از عوامل مزدور بودن ولی خب به هرکدوم گفتیم نکیین اینکارارو زشته همه یه جورایی اینجوریشدن و انگار نه انگار...

خلاصه اینم از اخر و عاقبت کل انداختن اینجانب با عوامل دشمنواسه شستن ضرفا...

نصیحت برادرانه : هیچ وقت با خانوما کل نندازید که هر جور که هست خودشونو پیروز میدون میکنن..حالا امسال نشد سال دیگه...هیچ وقت دست از تلاششون بر نمیدارن که..واقعا عجب پشتکاری...

خب دیگه اینم از این کارو بار روز اول سال نو ما...

باشد تا درس عبرتی باشد از برای ایندگان...

این بارونای بهاری واقعا دیوونه هستن...الان بارون وایساده فقط رعد و برقه...واییییییی من دارم حالا دیگه میرم که بخوام واسه ترسیدن اماده بشم...(چی گفتم)...

خب دیگه بریم...کاری باری؟؟؟

نع..دوباره شروع شد بارونه...من حالا اگه ولم کنن تا صبح اینجا گزارش بارون میدم..خدایی خیلی بارونو دوست دارم خب..دست خودم نیست...

 

خوب و خوش سلامت باشین همگی...

دوستتون دارم..مواظب خودتون باشین...فعلا...

 ********************************************

پ ن : خیلی معذرت میخواما...خودمم میدونستم این رنگ سبز فونتم واسه هیشکی چشم و چال جا نمیزاره..ولی خب دیشب اینقده خسته بودم که نتونستم عوضش کنم پای کامی خوابم برد...

*******************************************

پی نوشت ۲ : ۱۲/۱/۸۶ ساعت ۱۲:۱۶...

هیچ وقت شده یه لحظه به وسیله یکی از اتفاقای معمولی مث صدای زنگ تلفن یه عزیز یا یا یه ایمیل یا یه اف یا هر چیز دیگه اینقده خوشحال بشی که نفهمی چیکار باید بکنی...بعدشم تو اوج خوشحالی تا سر حد جنون ناراحت باشی ؟؟؟ شده ؟؟

حالش زیاد خوش نیست...با اجازه میخواد بره بمیره واسه حتی یه چند ساعتم که شده...فعلا...