X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
یکشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1386 ساعت 12:56 ق.ظ

سلام علیکم...

ایشالا که حال و احوالات خوب و خوش بوده باشه...

خب از چی بگم و از کجا؟؟؟

هومممم...

اهان..اول اینکه میخواستم پست قبلی رو ادامه بدم و خیلی چیزای دیگه رو توضیح بدم که بعضا باعث اشتباه شماها هم شده بود...ولی خب منصرف شدم فعلا...نه حال و حوصلشو دارم فعلا و نه وقتشو...حالا شاید یه وقت دیگه که حالم خوشتر از اینروزا بود یه چیزای دیگه ای راجع بهش نوشتم...ولی الان نه...

بعدش اینکه به دعوت غیر مستقیم بچه ها باید در مورد ترسهای کودکیم بنویسم...

شاید خیلی مسخره به نظر بیاد و شایدم خنده دار...ولی خب ترسه دیگه دست خود ادم نیست که...

تازه حالا نمیدونم ۵ تا هم میشه یا کمتره..یا شایدم بیشتر بشه...نشمردمشون هنوز حالا بریم ببینیم باهم چندتاست...

۱- ترس از مدرسه رفتن لعنتی...واقعا از مدرسه میترسیدم..اول اینکه یه بار دیگه هم گفتم فک کنم...اونروزا مث الان نبود که اینقد هرجا رو نیگا کنی(تلویزیون..روزنامه...خیابونا..خود مدرسه ها..تو صف نونوایی..و...و..و)صحبت تز بچه ها و مدسه کلا اینجور چیزا باشه...تنها چیزی که از مدرسه رفتن من میدونستم این بود که از پسر خاله هام و چند نفر دیگه که قبلا مدرسه رفته بودن کتک زدن معلما و تنبیه و چوب و فلک و انباری تاریک و پر مار و موش مدرسه ها اینا بود که خیلی هاش خالی بندی همون بچه ها بود و خیلیاشم راست بود...من سال ۶۹ کلاس اول بودم... واقعا وضع مدرسه ها افتضاح بود هنوز..و تمام این تعریفای بچه ها از مدرسه ها روی من اثر گذاشت تا منی که خیلی به خانوادم مخصوصا مامانم وابسته بودم تا اونروز واقعا از مدسه رفتن بیزار باشم و بدم بیاد و همین ترسم تا اخر دوره راهنماییم ادامه داشت..با اینکه اونوقت دیگه خیلی وضع فرق کرده بود ولی خب ترسی بود که تو وجود من بود و بیخیال من نمیشد...

۲- دومین ترسم این بود که بازم راجع به همین مدرسه رفتنم بود...و اونم این بود که ترس از دیر رسیدن به مدرسه رو داشتم ...من هیچ وقت دیر نمیکردم و گاهی اوقاتم که دیر میکردم به خاطر معطل کردنای همیشگیه این پسر عمه ام بود اصن عادش بود که معطل میکرد همیشه و الانشم که هنوز که هنوزه وقتی یه قراری میزاریم باهاش مطمئنم که نیم ساعت حداقل دیر میکنه...خب اونوقتا خیلی اذیت میکردن واسه دیر رسیدن..تنبیه بدنی و کم شدن انظباط و دم دفتر رفتن و هزار کوفت و مرگ دیگه...یادمه یه بار که این ساعت لعنتیه خونمون یه نیم ساعت عقب شده بود و بعدش که فهمیدم دیرم شده و چون مدسه ما هم بد مسیر بود همیشه پیاده میرفتم تا مدرسه تا خود مدرسه رو یه ریز تو کوچه ها گریه کردم...اینقد گریه کرده بودم که وقتی رسیدم مدرسه خانوم معلمم(کلاس دوم دبستان بودم)گفت چی شده چرا چشات اینقد قرمزه...(باد کرده بودم از بس گریه کرده بودم )گفتم هیچی..اونم فهمید که گریه کرده بودم..راستش تتنها خاطره خوبی که دارم از مدرسه و دبستانم مخصوصا معلمام بودن فقط...کلاس اول خانوم محمودی کلاس دوم خانوم نمیدونم چی اسمش یادم نیست و کلاس سوم اقای طلا کوب که واقعا مسیر زندگیمو شاید عوض کرد و من خیلی چیزا ازش یاد گرفتم حتی تا چند سال پیشم میدیدمش و واسم هنوزم اون معلم مهربون بود..کلاس چهارم و پنجم یکمی بد اخلاقتر بودن ولی خب بد نبودن...

۳- سومین ترسم از پرنده ها بود...که هنوزم هست این ترس و ادامه داره ...من کلا از هرچی پرنده هست..به غیر از قناری میترسم..یعنی بیشتر حالم بهم میخوره ازشون و چندشم میشه ها..البته از دور که میبینمشون شاید بعضیشونم دوسشون داشته باشما..ولی خدا نکنه بهم نزدیک بشن...تا ۳ کیلومتر فرار میکنم..واقعا ازشون میترسم..نیدونم چرا...

۴-چهارمیش اینه که من از حتی نگاه خشمگین ناک و غضب الود بابام میترسیدم و هنوزم میترسم...من تا اونجایی که یادم میاد از دست بابام کتک نخوردم شاید یه دفعه اونم شاید یه پس گردنی اونم مطمئن نیستم...ولی همیشه ارزو داشتم وقتی یه کار بدی انجام میدم اون ناراحت میشه و یه دونه از اون اخماش بهم میکنه بگیره منو بزنه له و لوردم کنه ولی اونجوری نیگام نکنه...واقعا با همون نگاهش میمردم از ترس...ولی خب زیاد عصبانیش سعی کردم که نکنم..شاید چند دفعه از اول عمرم تا حالا..ولی خب همینشم امیدوارم که منو بخشیده باشه...

۵-ترس از دست دادن چیزی یا کسی...که اونوقتا که بچه بودم خیلی کمتر بود و الان که بزرگتر شدم(مثلا )خیلی بدتر شده و هرچی هم بگذره بدتر میشه...و این خیلی بده..چون تجربه شده واسم که تا حالا از هرچی که ترسیدم از دستش بدم دقیقا همون چیز یا همون کس و از دست دادم... ...

خب نه مث اینکه ۵ تاش جور شد... ...

حالا زیاد بهم نخندینا...باشه؟؟ افرین...

خب دیگه چی میخواستم بنویسم؟؟؟

اهان...

تو یکی از پستای نیاز خانوم عزیز هم دعوت به چیز دیگه شدم..و اونم این تصورم از دوستامه که با شکلکای اسمایلی بیان میشن...

ولی خب الان خیلی خسته هستم و این کارم خیلی طول میکشه خودش یه پست گنده و جدا گونه واسه خودش میشه...پس ایشالا تو پست بعدیم اینکارو میکنم..حتما حتما...

خب دیگه برم...با اجازه...

خوب خوش و سلامت باشین همگی...مواظب خودتون باشین...فعلا...یا حق...