X
تبلیغات
رایتل
جمعه 15 تیر‌ماه سال 1386 ساعت 07:08 ب.ظ

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

امیدوارم حال و احوالاتون خوش باشه و روزگار به کامتون...

۱- خیلی ساده و صادقانه بگم :

خیلی خیلی دوستت دارم و با تمام وجودم میپرستمت مادر عزیزم...ایشالا همیشه سایت بالا

 سرمون باشه که من یکی طاقت دوریتو ندارم مادر...

 

به همه خانومای عزیزی که میان اینجا هم تبریک میگم همچنین به همه مادرای دنیا...روزتون مبارک..دلاتون شاد...سایتون بالا سر عزیزانتون...

میدونم دیروز روز مادر بوده ولی بنده به دلایلی که در ادامه توضیح خواهم داد نتونستم دیروز یعنی پنجشنبه ۱۴ تیرماه ۱۳۸۶ اپ کنم و الان دارم اینکارو میکنم...

۲- مراسم نامزدی(عقد کنون)...

خب چی بگم از مراسم؟؟

اول اینکه بازم مراسم خونه ما بودهمه کارا هم اصولا خب میافته گردن ما...البته فامیل کمک کردنا ولی خب...دیروز خیلی دلم واسه مامانم سوخت..اخه بعد اینکه ۸...۹ ماه پیشتری افتاد و پاش شیکست دیگه مث اولش نشده اون پا..یک هفته هم که دیگه همش انگاری رو پا بوده بنده خدا داشت خونه رو تمیز میکرد..یا وسیله ها جابه جا میکردیم یا ظرف و ظروف و اماده میکردیم خلاصه کار خیلی زیاد بود..البته تا اونجایی که تونستم و تونستیم بهش کمک کردیما ولی خب..دیروز بعد از ظهر دیگه مامانم که هیچ وقت از درد غر نمیزنه دیگه طاقتش تموم شده بود و داشت به بابام میگفت دیگه نمیتونم راه برم و خسته شدم..به هر حال مراسم ساعت ۴ بعد از ظهر تو گرمای وحشتناکشروع شد و تا ساعت ۸ شب البته واسه خانوما تموم شد..واسه اقایون ۷ دیگه تموم شده بود..اخه کلا به نظر من عروسی و عقد کنون و حالا هرچی هست واسه خانوما هست..اقایون کلا فایده ای نداره براشون...میان میشینن یخورده حرف میزنن میوه میخورن باز حرف میزنن..شیرینی میخورن باز حرف میزنن دیگه حوصلشون سر میره..پا میشن میان بیرون از خونه دوباره از نو حرف زدن شروع میشه ولو هستن تو کوچه...هروقتم بیکار بشن یخورده غر میزنن که چیکار میکنن اخه این خانوما که بیرون نمیان.....بعد دیگه حرفاشونم ته میکشه ایدفعه یهو میبینی کمکمک داره سر و کله خانوماشون پیدا میشه..مراسم دیروز ما هم همینجوری بود تو اقایون...بعد از اونجایی که این عروس و دوماد ماشالا  همچین یخورده مذهبین..بیشتر عروس گفتن که نمیخوایم کسی برقصه و از این حرفا..والا ما عروسی و نامزدی زیاد دیده بودیم ولی اینجوریشو نه زیاد..شاید یه مورد دیگه...خلاصه گذشت و تموم شد هرچی بود...فقط بعد مراسم که فامیلای دور رفتن و خودمونیا موندن همه اومدن خونه ما قسمت.. اییی نسبتا خوب ماجرا بود..بلی..خوردن کیک عروسی...خلاصه ۳۰..۴۰ نفری میشدیم..زدیم کیکا رو نابود کردیم..جای شما خالی...کیکشم چون اقای ژیگولو خانسفارش داده بودن..البته اقای دامادو بردم که باهام باشه زیاد ضایع نباشهخیلی خوشمزه بود..این قسمتشو جای همتونو خالی کردم به یاد همتون خوردم...(خواهش میکنم زحمتی نبود)...

دیگه تا اومدیم جم و جور کنیم خونه رو یخورده...و بخوابیم شد ساعت ۱۲...همه رفتن خوابیدن..منم که دیگه داشتم از خستگی وا میرفتم...اومدم بخوابم ولی چون کامی جون درست روبه رویی جایی هست که میخوابم هی بهم چشمک زد هی چشمک زد و اخر من دیگه نتونستم طاقت بیارم و به هر زور و عذابی بود پاشدم اومدم پای کامی...یه یک ساعتی هم بودمو بعد رفتم خوابیدم..حالا اومدم خوابیدم از درد و خستگی خواب نمیرم...کلا خیلی خیلی حالم بد شده بود نیدونم چرا...فقط میدونم خیلی خیلی خسته بودم و البته بیخوابی ..اخه شب قبلشم ۳ ساعت خوابیده بودم فقط...خلاصه دیگه فچ کنم حدودای ساعت ۵/۴ اینا بوده که خوابم برده...بعدم تا ۱۱ مثلا خواب بودم ولی یه ۴۰ باری که خودم الکی بیدار میشدم وسط خواب یه ۵۰ باری هم کلهم خانواده مارو بیدار کردن به دلایل نا معلوم...از صبح تا حالا هم همینجوری بدن درد دارم...مث ادمای نئشه...ولی الان که دارم مینویسم خیلی بهتراز دیشبم...

خب اینم از ماجرای نامزدی و اینا...

۳-ماشین ...

باز طبق معمول این ماشین بیشعور من خراب شد...حالا وسط اینهمه کار دیروز من این عوضی هم پکید انگاری...اتیشش میزنم..حالا ببین...بیشعور احمق کثافت.........

۴-من از صبح تا حالا تنهام خداروشکر...وگرنه عمرا اینا میزاشتن من بخوابم و استراحت کنم...

۵-امروز جمعه بود..خداروشکر این دل وامونده امروز بیخیال ما شد و نگرفت..نه کل روزش و نه دم غروبش...

۶-هوممم...چی بگم دیگه؟؟؟...خب بابا باشه رفتم نزنین...رفتم رفتم...

۷- مباظب خودتو باشین...خوش باشین...منتظر ما باشین...فعلا..یا حق...

 

پی نوشت ۱ : ساعت ۱:۲۵ بامداد دوشنبه ۱۸ تیر ماه...

یه روز خیلی وقت پیشا تو یه کتاب بود نمیدونم یا یه مجله خوندم : راز...تا وقتی تو سینه تو هستش اسیر تو هستش...ولی به مهز اینکه به یکی گفتیش تو میشی اسیر اون رازه گفته شده...راستی..شما نظرتون چیه؟؟؟

نمیدوم چی شد نصفه شبی یهو خواستم اینو اینجا بنویسم..کاملا اتفاقی بود...

یه چیز دیگه...دیروز ۷/۷/۲۰۰۷ بودا..هویجوری...